نویسنده :
محدثه - ساعت ۱٢:٥۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩
غریبه می شوی به یکباره...
نویسنده :
محدثه - ساعت ۱٠:٤٥ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
بدن در مرز فروپاشی م را به زور ریلیف می کشانم توی تخت و میان فکر های شبانه بی هوش می شوم..مانده ام توی مثلثی که در خواب دیدم...باورم نمی شود که این من باشم که کنارش دراز کشیده باشم و حرف که می زند با خودم فکر کنم که چه صدای لطیف دخترانه ای ...و شعر خواندنش را تصور کنم، و هی توی دلم مرحبا بگویم به صدای آرام اش...که بی آنکه بداند مرا هم آرام کرده...می دانم مدیون او یم اگر که من توانسته ام کنارش دراز بکشم و به تو که ایستاده ای نگاه کنم... وگرنه من هیچ حوصله ای این مثلث بازی ها را ندارم که...از شعر حرف می زنیم و من بی پرده نظرم را می گویم چون فضای امنیست...تو هیچ وقت اینقدر امن نبوده ای الان هم حضور اوست که امن کرده اینجارا... توی خانه ی ما می گذرد اما می دانم توی سفریم و یکهو دور هم جمع شده ایم... یک دوستی هم هست که من فقط چند باری شنیده ام یا خوانده ام اسمش را...خیلی سیاه می بیند تو اما خیلی رئال و نسبتا خوبی حتی سعی می کنی برایش شرح دهی جهان را!... و من عمیقا در خواب حس می کنم که تمام این ها بخاطر اوست...اصلا حساس نیستم اما...آنقدر خوب و راحتم... می دانم همه مان دوست ایم و من عاشق آرامش و موهای باز اش می شوم و هی با خودم می گویم چقدر خواستنیست...اصلا نمی شود دوستت نداشت دختر اصلا!