وجود

زمانه عاقبت از ما خیال می سازد...

 
تو آدم_ رفتنی...
نویسنده : محدثه - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩
 

خوشحالم... شک نداشتم که جور می شود بروی...روزهایی که نزدیک تر می شدیم هم می دانستم خیلی زود روزهایی می رسد که دلمان تنگ شود...

از وولف و لهجه ی یزدی و کتاب و اینها شروع شد به گمانم...پایه بودیم و خوش می گذشت...

اشتباه می کردیم و بعد هم وقت تحلیل و تو سرو کله زدن ها بود و ساغر که خرص می خورد از دست ما!!!...

می گذشت... روزهای خراب زیادی کنارم بودی... آمدی دستم را گرفتی بردیم پیش ساغر... تلاش هام بی نتیجه مانده بود...گفتم باز سعی می کنم، شک و نگرانی موج می زد توی چهره ات... کنارم بودید...هر دو تان... توی خیلی از اتفاق های لعنتی و کوچک و بزرگ...

خیلی رفیق بودی... می گذشت... نگرانت بودم ...که اگر این
بار... داد زدم سرت...که بس ات است... می گذشت...

روزهای برفی_ دلهره آور... 
آرامم می کردی، گفتی عالی برگزار می شود...حق با تو بود... کنارمان بودی...
رقصیدن با زانویی که درد می کرد...

وقتی از هدیه ات بهش گفتی به نظرم عاشقانه ترین کار ممکن
بود که بشینی وسط کلی کار فکری و نوشتن و ترجمه و کلاس شال گردن ببافی مثلا...

وقتی گفتی هدیه ام شال و کلاه است...باورم نمی شد...
فکر می کردم بعدا بنویسم این ها را...

شاید امروز ما عجیب ترین دخترهای این شهر شده بودیم... اشک
هام دست خودم نبود... حرف ها مان از من و تو فرا تر رفته بودند من کل زندگیم را
زنده می دیدم ...می دانم سخت است... این فشار لعنتی توی گلوم... گفتی تا نروی نمی ترکد مال تو اما،...زیاد مطمئن نباش...مال من آغاز شده...

...اشک ها را نمی شود نوشت خب...

پ. ن: به روم نیار!

پ. ن: بخش کوچکی از تمام آنچه که ساخته ایم... شین؟ دوستت دارم زیاااااد...


 
 
when the ends do not coincide...
نویسنده : محدثه - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
 

منطقا تمام شده، خیلی وقت پیش، تمام دلائلم را یادم هست، تحلیل های بعدش را هم، خیلی حساب شده، خیلی درست!

بهار و شیرین پیشم بودند ماه ها پیش وقتی گفتم اگر الان اتفاق بیافتد اصلا محال است خودم را توی شرایطش قرار دهم، آنقدر که از ذهنیت الانم مطمئنم، و بهار گفت که چقدر اعتراف شهامت می خواهد...

و منی که هی تکرار می شوم که عواطف و تعلق اگرچه الزاما تقابل نیستند اما هیچ وقت فکر نکن می توانی جفتشان را پیش ببری... الان همین باور مثل سیلی خورده توی صورتم... توی چشم هام...

در مانده...


 
 
Horrifying feelings
نویسنده : محدثه - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
 

احساس هولناکیه... تصور اینکه چیزی که منتظرش بودی، قبلا اتفاق افتاده...