همین امروز
نویسنده : محدثه - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸
 

-من:  بازی بازی پرم دادی

 جدی جدی پریدم

برای تو قفسی خالی ماند

برای من آسمان*

 

- المیرا: رفتنت

 آنقدرها که فکر میکنی

فاجعه نیست

من مثل بیدهای مجنون ایستاده

می میرم

 

 

سبک نیستم در عین حال اینکه یه سنگینی بزرگ کنار رفت، بی خوابی دیشب، اس ام اس به اونایی که میدونستم صبحشون با اون پیغام متفاوت میشه، فرستادن احساس صرفم به خواهرم "مهتاب" که مثل اسمش حضورش هست، کنارت، پشتت، میدونی هست و واست کم نمی ذاره...

یه صبح متفاوت، کلی شعر خوشگل شنیدن از کسی که حافظ خوندنش عمیقا دیوانه میکنه،

بدون اینکه با خودم قرار بذارم جوری بودم تموم این ساعات رو که انگار آخرین ساعت هاست،

دعای خانمی که خوشحال شد ازینکه با هم اومدیم این دست خیابون،

بحثمون سر کلاس دکتر هاشمی که حس میکنم متعجب شد از آگاهی و عشق به رشتمون،

تختی، یاد اوایل دوستی با المیرا، بهش میگی، و چقدر دلت میخواد حالا که خودش میگه کاش الان اینجا بود، پیشت باشه

شیرین و اتاقش و چایی و حرفا، پیاده روی دوتایی تو خیابونی که هم شیرین هم من دوسش داریم،

 

بعضی چیزا باید تموم شن

 

خدایا واسه محض_محض این لحظه که فشار بغض هم ضمیمشه... ممنون...

*: قدسی قاضی نور