خداحافظ
نویسنده : محدثه - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦
 

نگم واسه من  برای خیلی ها مون، یه اتفاق بود که آخرین کلاس و آخرین ساعت هایی که تو دوره کارشناسی می گذرونیم سر کلاس دکتر برکت باشه، کلاس جبرانی ای که ساعت 3 شروع میشه و از همون اول بغض نمی ذاره  حرف بزنم، به مریم می گم که بگه آخرین کلاسمون و آخرین ساعت هاست، و چقدر دیوونه میشیم وقتی میبینیم دکتر یه اتفاق غریب و ناب می دونه این رو،

 حرفایی که آدم وقتی می خواد یکی رو بسپره به یه راه سخت و محو،  بهش می زنه،  بی اختیار پشت هم ردیف میشن، اشک هایی که مثل بیشترجلسات  این یه سال سر کلاساشون میان و ...

و چقدر، چقدر، چقدر... وقتی یه آدم با این عظمت و موهای سفید ابایی نداره ازینکه بهمون بگه چقدر متفاوت دوسمون داشته...

واون آخر آخر وقتی همه ی چهره ها رو خیس اشک میبینه می گه " یه راهش دل کند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نه"...

ساعت4:53 تموم میشه ، میزنم بیرون و وقتی بر می گردم و خداحافظی می کنم استاد یادش میره کتش رو ورداره...

 

پ.ن: دلم می خواست حالم بهتر بود و امروزو بهتر می نوشتم.

پ.ن: دوبار پیاده جاده ی سبز بین دانشکده ها که عمیقا دوسش داریم رو پا زدیم، دو تا بستنی یخی (واسه هضم بغض خوبه!)، پیاده روی من و ساغر و طولانی کردن امروز!

و چقدر دلم می خواد شیرین و فشار بدم واسه اینکه کل کلاس و ضبط کرد وقتی گوشی من فضا نداشت.