نویسنده : محدثه - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
 

 

راه بسته ام که نمی آیی و نگاهم نمی کنی، نگاهم نمی کنی تا بی خودی ام بهانه شود، تا بچرخم تا خود صبح به ناز نگاه نابت

من هزار باره خبط... هزار باره شور... هزار باره نیاز...

چون منی چه جز این نگاه پراکنده و خیس...

 

 

 

 

چرا یک اتفاق ساده

برای تو این همه حیرت آور است؟

سایه ی تو بزرگ بود

زیادی بزرگ

من سردم بود

زیادی سرد

به آفتاب خزیدم

فقط همین!*

 

چه تو جیه آشنایی واسه خطر نکردن، واسه ایستادن... و شاید توهم ایستادگی...

 

 

 

 

*: قدسی قاضی نور