کی باورش میشه...
نویسنده : محدثه - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٠
 

باورم نمیشه از ساعت 9 تا الان این اشکا بخاطر...

نمی تونم باور کنم...

نمیشه...

امیر...

همه ی خاطره ها آوار شده رو سرم، همه ی حرفات...

کتابا دست خطط و صدات... صدات... صدات...

جاده رشت به انزلی و شاملو... چه معلم هایی...  قبل کلاسا می رفتن لب دریا...

القابی که منو باهاشون صدا می کردی...

چقدر هولم دادی جلو تو کار...

من که شب قدر که همه واسه غریبا دعا می کردن همش یاد تو و مهرزاد بودم...

چی شد؟.... چرا جاده های اونجا؟

تو که دلت می خواد بیای خیابون بیستون...تو که دلت بهارای پارک شهرو می خواست... منم بهت اس ام اس میدادم که پارکم به یادتم...

اون اصطلاحاتی که بهم یاد دادای... حرص خوردنات سر  پاکچوایشن های من...

سویشرت سبز تو کاپشن سبزه ی من...

به هم تذکر می دادیم که دست بشوریم بعد چایی های بعد کلاس...

وای نه....

تو می یای...

زنگت از فرودگاه امام...

دیگه کی بهم بگه "تو خوبی و این تمام اعتراف هاست"

کی بگه "مراقب خوبی هات پاش"

مهرزاد چندبار گفت برم خونتون....چجوری ها؟...

میگفتی بزرگ نشو همینجوری بچه خوبی... حالا تو واسه همیشه ی همیشه تو دلامون همون امیر با اون لبخند مهربون میمیونی... پیر نمیشی...

آقا معلم... مرد اسفند...

حالم بده... خیلی بد...

 

 

 

30 سپتامبر؛ 8 مهر

 

 

خونتون...

 

9 مهر