بايد بگم...
نویسنده : محدثه - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٥
 

می دونم الان بايد خوشحال باشم ولی نمی خوام بی غم باشم....

همه چی خوبه جز يه چيز، واست خيلی دعا کردم، اونو که آره بخشيدم تو هم منو ببخش نمی خواستم ناراحت ترت کنم.تند صحبت کردم ببخشيد.

نمی دونی چقدر از اينکه اين يکی دو هفته خوشحال بودی و روحيت مثل پارسال نبود خوشحال بودم اماانگار زياد دووم نياورد.

هميشه بهت می گفتم صبور باش وبازم شکر کن بازم می گم.بهت روحيه می دم،ولی نمی دونی چقدر می ترسم از اينکه دوباره باهات همون کارو بکنن که پارسال کردن، خوب ،تو که هر کاری می تونستی کردی،خيلی هام بهت غبطه می خورن چرا راضی نمی شه آخه.

کاش می شد راضيش کرد،کاش تو قول می دادی يکمی کم تر لج بازی کنی،کاش تو يکم آروم می شدی، کاش تو هم بتونی به زندگيت سرو سامون بدی،کاش تو هم به آرامش برسی،تو که می دونی من کنارت می مونم ولی ديشب چی گفتی؟ گفتی حلالم کن،نگاه کن هر بار يه جوری حرف می زنی،خودمم موندم،خيلی تند شدی قبلا با من اينطوری نبودی نمی دونم واست خيلی دعا کردم،برات نذر کردم،از بهترينا واست کمک خواستم آخه می دونی امروز جمعست از صاحب اين روز(با چشای بارونی) خواستم کمکت کنه،نمی دونی وقتی صدات رو شنيدم ديگه حتی يه ذره شک هم تو دلم نموند. اين خيليه که آدم اونقدر پاک باشه که با شنيدن صداش همه(من) باورش کنن،دوست دارم دوستيمو باور کنی،خودتم ميدونی من پای دوستيام هستم.تو واسم فرق زيادی با ...وغيره نداری،مثل همونا دوست دارم يه فرقم داری واسه تو گريه هم ميکنم اما سعی می کنم پيش اونا آروم تر باشم يه جورايی مهم يست واسم که احساساتم رو پيشت بروز ندم،مثل خودت راحتم.

نمی دونم فقط از خدا می خوام که بعد اين همه سال بهت آرامش بده.

ديشب گفتی((تو يه شبه گرفتاری،من يه عمره درگيرم)) خيليه که آدم از بدو تولد درگير باشه،توی اين دنيای به اين بزرگی،تو،به خدا با اين همه مشکل تو مهربونيات موندم و آرزو می کنم هميشه سالم و پاک باشی.

اصلا هر وقت حضورم رو خواستی بهم بگو چطوره؟

يا حق