بخوان
نویسنده : محدثه - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٧
 

به کاغذ ها خيره شدم،گوشه سمت چپ کاغذ نمی زاره بنويسم،طرح ابروهات و چشمهات از روی کاغذ محو نمی شه. کاغذ رويی رو ور می دارم و پاره می کنم.رو بعدی هم همون طرح و می بينم.کاغذام مثل ورقای اين دفترای خاطراتی شده که پر از عکس قلبهای صورتی کوچيک و بزرگه.

چشات داره ديوونم می کنه. يعنی چی شده چرا نمی تونم از ياد ببرمشون هميشه دوست داشتم اينو می دونستم اما حالا با اين طرح ها،دلم هری ريخت.دستامو لرزون می برم پايين نزديک پاهام تيکه های دلمو جمع می کنم با ترديد و با دستای لرزون فرو می کنم سمت چپ سينم، بايد ادامه بدم،حتما اشتباهی شده، عشق؟!!.....

از اين فکر يه لحظه تمام بدنم کرخت می شه،خلا،يکم شادی،يکم ترس يکم غم.سعی می کنم فکر نکنم.بهتره بنويسم طرح ابروهات و چشمهات بازم رو کاغذه سعی می کنم بهشون نگاه نکنم و بنويسم،فقط نوشته ها رو نگاه می کنم اما ذهنم چيزی به جز اون چشما نمی بينه.

ترسيدم،عرق کردم،انگار تمام بدنم می لرزه،آخه مامان گفته....

من چی می گم؟

يه لحظه آروم می شم اونی که همه امنيتم ازونه اونی که ذات عشقه،يعنی هديست؟ نمی شه قبول نکرد؟

دوباره می ياد تو ذهنم هميشه دوست داشتم.... ديگه دلم هری نريخت.

حس کردم گوشه های لبم رفتن بالا. يهو گرم شدم.

تجلی،تعالی،عشق....

می خوام به حرفای مامان که عشق رو مايه رنج و سقوط می دونه فکر نکنم.

هنوزم شادم انگار. سقوط ؟خنده داره.

خداوند،يه رگه از ذات عشق رو بهم هديه داده اين تجلی عشقه اونه،منم متعالی می شم .منم عاشق.....

کجام من؟ ديگه کاغذو نمی بينم آهان خيره بودم دوباره کاغذا،طرح ابروهات و طرح چشمهات.

مطمئنم طرح کاغذام از همه ی قلبای صورتيه دنيا قشنگتره.

دوباره نگاه می کنم طرح ابروهات و اين بار چشات زل زدن به چشام انگار می گن غرق شو و من انگار نه گرم،نه سرد، ولرم دارم غرق می شم همه جا سبزه.

 

 

حالم خوبه،باور کنين.يا حق.