خواب و بیداریست...دلت خوش است به اینکه الان میزان آگاهیت پایین است...جلوش نایست...بگذار یادت بیاید...بگذار دوباره زندگیش کنی...حتی شده توی خواب و بیداری و حال ناخوش امشبت... بگذار جزئیات یادت بیاید... رنگ لباس مثلا... کجای فلان خیابان... تمام جای پارک ها حتی... هر چه نگاه که بوده با همان زاویه ها... سرزنشی هم در کار نیست ناخود آگاهت هست دیگر دست تو نیست که...
می خوانی اش بی هیچ یاد آوری و همذات پنداری... بینامتنیت اش برایت فلان فیلم است که می نویسی توی نت هات و اصلا مسائل شخصیت را واردش نمی کنی...
توی کلاس به سین می گویی هیچ نیازی به فراموشی و آسایشگاه نیست... ما همین الان اوییم...همه مان می توانیم او باشیم...و سین این را توی جزوه اش می نویسد...
هوا عالی و آفتابی است آنقدر که بتوانی بدون پالتو بزنی بیرون و گوشواره های فیروزه ی آبیت و دست بند ست اش را بپوشی و هی یاد بهار و تابستان های شیراز باشی...
هی کیف کنی از هوا و هی... تا یکهو حس کنی چشم هات دارند می روند...و چشمهایی شاید... حتی شک داری به چشمهات و تشخیصشان...آن چشم ها هم انگار شک دارند... و رد می شوید...
به مثال سین فکر می کنی دیروز که گفت تو هم اگر یک بار دیگر...
و نمی فهمی...اصلا فهمیدنی در کار نیست که... زندگی همین هاست...
نظرات ()