کدوم؟
نویسنده : محدثه - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱۱
 

دوست داشتن از جای خويش،از کنار دوست خويش بر نمی خيزد،سرد نمی شود که داغ نيست،نمی سوزاند که سوزاننده نيست.

و هرگاه آنکه <<دوست داشتن>> را خوب می داند و خوب احساس می کند،خود را در ميانه نمی بيند،به سرعت و سادگی،به فداکاری و ايثاری شگفت و بی شائبه و بزرگ و پر شکوه و ابراهيم وار بدل می شود و در اين هنگام است که خود را که ديگر نيست و ديگر نمی تواندباشد،در آينه ای که دوست دارد لکه ای می نامد و دستور می دهد-واقعی و صميمی و از روی ايمان قطعی،نه تعارف و ادا و اطوار،واين هم از هنگام گفتنش و هم از سوز سخنش پيدا است-که:<<آن لکه را از روی آينه پاک کن! تا آينه که ديگر چهره ی مرا در خود نخواهد،به عبث لکه ای بر سيمايش نماند و آينه ی صاف و زلال خاطر تو لکه دار نباشد>>

                                        ************

سالهاست که مدعی ام٬من قبل از خواندن کتاب دکتر هم دوست داشتن را دوست تر می داشتم٬ چون اگر دوست داشته باشی می توانی ببخشی و بگذری اما..... عشق يک جاهايی لازم تر است،آنجا که رسالت است عشق است چون اگر بگذری رسالتی نمی ماند جز يک خاطره ی شيرين ـ دوست داشتنی.

اما حالا که دوباره آن کتاب را خواندم حس کردم تعريف هايم... انگار همان چيزی که دکتر ارادت(دوست داشتن) می نامد،پائولو عشق می نامد و من اين ميان؟

شکم اين جاست اگر آن بابا(هرکس يا چيزی) نخواهد که دوست داشته شود آن دوست داشتن واقعا می ماند؟برای که؟ شايد تنها در دل آن يکی طرف نه آن بابا و اين دردناک است،نيست؟

آهان،يادم آمد،درد عشق،ببخشيد دوست داشتن،هم زيباست(خودم مطمئن نيستم ها؟) شايد مال اين است که هنوز خيلی مانده تا روحم وسيع شود.

وآخرين بند آن بخش از کوير:

آری،باشی و زندگی کنی...که دوست داشتن از عشق برتر است ومن،هرگز،خود را تا سطح بلندترين قله ی عشقهای بلند،پايين نخواهم آورد.

پ.ن:

من ،هم ،عشق و هم ،دوست داشتن را مقدس می دانم،از اين رو در نوشته هايم آگاهانه اين دو را به کار می برم،به نظرم گاهی اوج دوست داشتن را نمی شود جز با عشق بيان کرد.