نویسنده : محدثه - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۸
 

می ديدم،زيبا بود،خيلی،انگار هيچ وقت قبلا دنيا را نديده بودم.درد و رنج هم بود اما در مقابل آن همه زيبايی،...٬فتبارک ا... احسن الخالقين٬

آمدم بيرون هيچ چيز زيبايی نبود.

يک برق ذهنم را پيمود چشمانم را بستم،آرزو کردم کاش چشمانت مال من بودند،مال خودـ خودم آن وقت می توانستم مثل تو از زندگی لذت ببرم،مثل تو اطرافم را بينم،وقتی تو از دنيا حرف می زدی می ماندم که شعر می گويی يا که، نه ،روياهايت را برايم تعريف می کنی و تو با لبخند سبزت می گفتی همه چيز به همين سادگی است،زندگی پيچيده نيست،اين ماييم که سعی داريم پيچيده جلوه اش دهيم....

کاش چشمانت مال من بودند،مال خودـ خودم آن وقت از پنجره ی چشمانت آن خدای مهربان که خالق آن همه زيبايی بود را می پرستيدم ،آن وقت همه جا می نوشتم٬ديگه غير از يه دونه پنجره چيزی نمی خوام٬

حس کردم صا عقه ای ذهنم را پيمود و آنگاه که چشمانم را گشودم....

باور کردنی نيست همه جا سبز است(کوری سبز هم داريم؟) نه،انگار می بينم، همه جا،همه جا،...

خدای من ،چند بار چشمانم را باز و بسته می کنم نه اين منم اما...

باورکن،باور کن مثل تو ميبينم،تمام آن چيزهايی که وقتی تو می گفتی ،من ،گاهی به ناچار تاييد می کردم بی آنکه ذره ای از آن را ديده باشم.

کاش،کاش،نه ديگر چشمانت مال خودـ خودت،آن ها را به هر که می خواهی هديه کن،نمک نشناس نيستم آخر اين همه آدم عين من اند که تو می توانی...

می خواهم،می خواهم بدانی هرگز سبزی ضريح چشمهايت را-که قداستش را با تمام آبی ـ ذهن ـ امروزم پاسخ نتوانم گفت- از ياد نخواهم برد.

 

به     که سعی کردتمام سبز ها ديده شوند و هر چه خاکستری است را با آبی رنگ بزند.

۲۰آذر۸۴