نویسنده : محدثه - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٦
 

و چه زودعادی شديم،من،تو،...و سکوت چه راحت و سنگين بينمان جا گرفت.

چشمهايت را جستم تا تمام ناگفته ها را از پل سکوت سرازير کنم اما آن گاه که يافتمت آن قدر دير بود که حتی سعی هم نکردم تا در چشمانت نگاه کنم.

حيف بود آن قداست اهورايی که برای چشم خانه ام قائل بودی بشکند.

دوست داشتم آن قدر ها درکت ارتفاع می داشت که ذهنم را برای فهم آن پهن می کردم.

اوج شوقم اين بود که با من از جوانه هايی می گفتی که دستانم برای تعالی شان سرد شده است.

هيييچ، نميخواهم که اگر خواسته ای بود اصلا همراه نمی شدم،می دانم آن چه که،بايد،شد.

تنها آرزوی صاحب اين دستان سرد اين است که عهدت با خودت از يادت نرود.

حرف آخر:مواظب باش جوانه ها نگندد.مواظب باش!