درخت زيبای من
نویسنده : محدثه - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۳
 

-مهم نيست او را می کشم.

-بله،اين کار را می کنم.شروعش هم کرده ام.کشتن به معنای اين نيست که هفت تير بيوک جونز را بردارم و درق!نه.با دوست نداشتنش،او را در قلبم می کشم. و يک روز خواهد مرد.

 

-اما مرا هم گفته بودی که می کشی...

-اولش اين را گفتم. بعد تورا به صورت معکوس کشتم.تورا با زنده کردن در قلبم کشتم.

                                      ........................................         

ديگر به راستی می دانستم که درد يعنی چه.درد به معنای کتک خوردن تا حد بی هوش شدن نبود. بريدن پا بر اثر يک تکه شيشه و بخيه زدن در داروخانه نبود. درد يعنی چيزی که دل آدم را در هم می شکند و انسان ناگزير است با آن بميرد بدون آنکه بتواند رازش را با کسی در ميان بگذارد،دردی که انسان را بدون نيروی دست و پاها و سر باقی می گذارد و انسان حتی قدرت آن را ندارد که سرش را روی بالش حرکت دهد.

                                      .........................................

برای بعضی ها مردن چقدر آسان بود. کافی بود که يک قطار لعنتی برسد و کار را تمام کند.اما رفتن به آسمان برای من چقدر سخت بود همه به پاهايم می چسبيدند تا مانع رفتنم شوند.

 

پ.ن بنا به يه عادت واسه خودم بازم کادو خريدم بعد اتمام امتحانا کتابی که چند ماهه دنبالشی رو تو کتاب فروشی دل خواهت پيدا می کنی و.........

دارويی با دز بالا واسه دلتنگی از نوع مفرط