سبزوآبی
نویسنده : محدثه - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۳
 

فکر کنم در خواب و بيداری بودم که ناغافل کوبيد.منتظرش بودم اما دير کرده بود.شايد آنقدر ««مرد(ببخشيد زن) اگر و شايد و اما شده بود»»م که اگر می آمد هم، صدای گامهايش را نميشنيدم.

خوب پس خوب شد که زودتر نيامد،شايد آن وقت دل گير ميشد.اما حالا که آمده می خواهم به يمن قدمهايش دورنگ باشم!سبز وآبی.

راستی من فکر ميکنم بهار ترکيبی است از دو رنگ دلخواهم:سبز و آبی....اااااااامممممم يه کمی صورتی؟يا سفيد؟ شايد اما به نظرم آن رنگ های قالبش همان هاييست که گفتم

و من به يمن قدمهايش،خاطراتی خواهم ساخت که چه باشم و چه نباشم به يادشان چشمانت بارانی شوند.

آن وقت آرزو کن!ايمان دارم که به حرمت چشمهای بارانيت آرزويت برآورده خواهد شد و خدامان لبخند خواهد زد.اگر بودم با سرانگشتانم اشک هايت را در قاب نگاهم جاودانه خواهم کرد و اگر نبودم کنار لبخند خدامان مرا نيز گشاده رو خواهی يافت و يقين دارم که آنگاه تمام فرشته ها هم خواهند باريد و تمام آدم ها زمزمه خواهند کرد کاش...........