يه حس جديد!
نویسنده : محدثه - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٠
 

ديشب اين حس قوی تر شد.مثل يه دستگاه، مثل خودپرداز شدم از اينا که وقتی پول می دی نوشابه ای چيزی ميده بيرون (اسمشو يادم رفته الان)

فکر می کنم که  شدم عين همونا. هرکی کاری داره مياد کارتشو می کشه خدمات که گرفت ميره.گاهی آدم از اين حس خوشش مياد از اينکه ميدونی حداقل شنونده ی آدمی هستی که دو روز ديگه اگه يه چيزی شد حداقل يه زنگ ميزنه ببينه مردی يا زنده ای هنوز.

می دونی نبايد اونقدرام بی توقع بود،خودخواه بودن يه جاهايی خوبه.

می دونی چرا گغتم حس می کنم شدم عين اين دستگاها؟چون هرکی هر وقت از شبانه روز که خواست شروع می کنه.من دوست بودم ،آشنا بودم ،شنونده بودم،خنديدم،اشک ريختم،حرف زدم،روحيه دادم بدون انتظار! بعد طرف ميزاره حالا وقتی شد سه روز ديگه ،يه هفته ديگه،۱۰روز ديگه،۱ماه و ۲۲ روز ديگه ....خدمات که خواست بر ميگرده.

حالم خوبه!ديشب خيلی هم خوش گذشت بعد مدتی همه دور هم بوديم مثل يه عالمه خواهر وبرادر خيليم خوش گذشت...شب فکر کردم و اون ته ته های ذهنم ياد روزايی افتادم که سخت ترين روزام بودن،اين آدما کجا بودن؟يا کنايه ميزدن يا پچ پچ می کردن يا بی تفاوت انگار چيزی نشده،نمی گم همشون اغلبشون.شايد نبايد ميرفتم اون ته ته های ذهنم اما شايدم لازم بود.از اين که محدثه ای شدم که اين قدر بی توقع همه رو دوست داره ناراحت نيستم،شايد اين يه نوع بزرگ شدنه.....

اما از  اينکه ديگران کاراتو بذارن به حساب سادگی و نفهمی و پخمگی؟!اون وقته که ديگه لازمه بگی که من اين کارو واست ميکنم اما فکر نکن نميدونم که پشتش اين بوده.اون وقت خودم خيلی راضيم چون ميدونم که هنوز ...

بگذريم ديشب با خواهرم حرف ميزدم انگار تمام وقايع کوچيک و بزرگ در طی اين سالا واسه ی همه ی نسلا دارن تکرار ميشن(با يه کمی فرق).

آمای احساساتی له ميشن،به بقيه انگ خشن و بی احساس ميزنن و هر روز يه دسته بندی نو!اينجاس که آدم جای شکی از خدا تو دلش نميمونه فقط اون عادله.فقط واسه اون مساوی هستيم.

معصومين هم همون ۱۴ تا بودن که ۱۳ تا شونو يا کشتن يا اينکه با زجر...

آدم خوبا هستن ميدونم.شاکرم هستم که چندتاشون بهترين هامن، اما ....هيچی فقط اميدوارم هيچکسی هيچ جايی حس نکنه از اين دستگاها شده (اسمشو نميدونم) که همه به خودشون اجازه ميدن باهاش هر طوری خواستن رفتار کنم.

ياد يه کتاب که بچگيام خونده بودم افتادم:چی ميشد هممون رو پيشونيمون يه صفحه مثل TV داشتيم که فکرامون روش ثبت ميشد و با هرکی حرف ميزديم می تونست ببينه که در بارش چه فکری می کنيم و متقابلا.شايد يه خورده ترسناک ميشد!اما الان به نظرم ترسناک تره،چون همه چی پنهانه...

خيلی حرف زدم بسه!

--پست قبلی رو که ميدادم نظر خواهيش فعال نميشد منم بيخيال شدم ديگه آخه فقط درد دل بود همين.

تابعد يا حق.