نویسنده : محدثه - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۳
 

من افسرده نيستم.

اما از ديشب عجيب حس می کردم شايد امروز آخرين روز باشه.

سعی کردم زندگی کنم حتی اگه يه لحظه بعدش نباشم.

وقتی تمام بودنت-ذهنت و دلت-پر ميشه از دغدغه هايی که يعضياشون بی رنگن و بعضی تيره،زياد عجيب نيست که حس کنی....

من کمم.

خيلی از چيزايی که قبلا فقط مال خودم بود الان ديگه نيست،مثل احساسی که تمام وجودم رو پر از لرزش می کنه،مثل بغضی که از قدرتش نميشه نفس کشيد،مثل اشکايی که...

نمی دونم چی باعثش شد اما حس می کنم پرده های ابدی روحم ديگه سر جاش نيست.حس ميکنم ديده می شم.با چشمايی ديده می شم که....

و صاحبان اين چشما چی فکر می کنن؟

وقتی زمزمه ی آشنايی رو که سالها بهش عادت داری برات اين جوری معنا کنن:آسمان را هوای بوسيدن زمين است،باران بهانه است

يا بدونی اين زمزمه،اشکای فرشته ايه که پشت ابرا قايم شده تا نبيننش،ديگه سخت می شه خودتو با اين زمزمه آروم کنی.

 

 

                                                                                        التماس دعا