دوست دارم امروز رو هرگز از ياد نبرم،می نويسم
نویسنده : محدثه - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢
 

امروز يه دوست چيزي گفت كه حس كردم چقدر از آشنايي با چنين آدمي خوشحالم،آدمي كه اگه بهم بگن بدترين كار ممكن رو انجام داده(بعيده) شايد يه ذره از احترامي كه نسبت بهش دارم ( و پيدا كردم) كم نشه.

آره وقتي يه در بسته ميشه يه در ديگه وا ميشه!(لحنش تو گوشمه)

و اگه پشت اون در كسي هست كه از نگاه بالاتر از دو تا چشم بزك كرده نمي ره، و از سبز اونها جز اينكه شبيه چشم هاي فلان شخصيت محبوبشه، و يا از اشك ها جز مايعي كه- وقتي آدم پياز خرد مي كنه از چشماش مي بارن-رو نمي بينه بهتره كه اون در بسته شه.

دوستي كه اونقدر بزرگه كه بچگي هاي يه دوست رو مي بخشه،كسي كه برات آرزوهايي مي كنه كه شايد ديگري حتي بهش فكر هم نمي كنه،كسي كه وقتي نگاه مي كني مي بيني سالها پيش كنار تو،تو يه گروه همبازيت بوده .

كسي كه سالهل پيش(در حدود 16 سال پيش) با ماژيك هاي همديگه نقاشي مي كردين،كسي كه اونقدر سرگرمت مي كرد كه صداي خانم مديرو كه از پشت بلندگو مي گفت- مامانت اومده دنبالت بايد بري-رو نميشنيدي،كسي كه الان واسه خودش كسي شده،كسي كه بهت مي گه به خدا سخت مي گيري،كسيكه وقتي بهش ميگي ديشب ياد داداشش بودي و فاتحه خوندي نمي دونه شاد شه يا ناراحت.

كسي كه اينقدر فهميدست كه نمي دوني چطور...كسي كه اينقدر مهربونه كه مي گي از بس مهربونه...

كسي كه وقتي در جواب پيغامت ميگه-دوست كوچولوي مهد كودكي من... قلبت...

به پدرام كه حرفهاي برادرانش يه دغدغه ي عظيم رو ازم گرفت

پ.ن:فالهاي حافظي كه ميگرفتم اغلب يه غزل خاص ميومد!،ديشب برادرم (محمد) شعري رو كه با نيت پاكش و به خواهشم باز كرده بود رو برام ميل كرد،عجيب حاكي از لساني در غيب بود!

به يه جاييش عمل نكردم حتي(شايد) خلافش رو انجام دادم اما حس مي كنم كار درستي رو انجام دادم،حس مي كنم تمام آسمون رو يه لبخند ناز پر كرده،(البته من خوب مي دونم كه اصلا بنده ي خوبي نيستم)