کمی حرف خودمانی
نویسنده : محدثه - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱۱
 

آنقدر به يك مشت خاطره چسبيدم كه يادم رفت نگاهشان كنم،باورم نمي شود همه شان بي رنگ و رو شده اند،هي از حفظ حرمتشان دم زدم،و آنقدر به رنگ هاي زنده شان نازيدم كه حالا.....همه شان رنگ و رو رفته شده اند،شايد اگر دوست قديميم دستم را نمي گرفت و نمي برد بالاي سرشان باز هم انكار مي كردم.

همين است ديگر باز زياد خرج كردم.مي داني دست خودم نيست اينجا همه با اصطلاح لارج هستند و من نمي دانم مرا با تويي اينگونه چه سنخيتيست.

ديگر هر چقدر خواستي سياه ببين من را هم همان آدم بده ي قصه ات حساب كن.

گفته بودم كه نمي خواهم به قيمت آدم خوبه بودن قصه ات، آدم بده ي صحنه ي زندگي شوم

حتي گفته بودم مرز مهر و سنگدلي خيلي باريك تر از آن است كه در پندار توست.

گفته بودم تو اگر هيچ نداري كه از دستش بدهي من هنوز زندگيم را دارم .

گفته بودم اما بعيد مي دانم شنيده باشي

.وسعت روح اين آدم ها همان قدري نيست كه تو(من،ما) ازشان مي بيني.(م-يم)

پ.ن۱:يكي از همين كم لطفي هاي هم جنس خودم(آدميزاد) بهانه اي شد كه بنويسم ،مخاطبش هم انعطاف پذير و تغيير پذير است چرا كه خيلي هامان ديگر خيلي چيز ها را نمي شناسيم.

پ.ن۲:به قول نگارنده ي گل دفتر خاطرات ما هنوز مانده ايم كه نامه هاي عاشقانه مان را چه كسي مي خواند،مطمئنا با اين همه توضيح ديگر جايي براي فكر هاي بد بد نمي ماند.