پدرم
نویسنده : محدثه - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٤
 
چيزي نگفت اما حس كردم تو دلش بهم افنخار كرد و از اينكه حرف از آبرو !زدم...(داشت كباب درست مي كرد،چهرشو نديدم)
چقدر مي تونستم دركش كنم و سعي كردم مقاومت كنم.چقدر به خاطر احساسات ديگران احساساتشو نا ديده گرفتم.
چقدر دوست دارم غير رسمي بغلش كنم و خجالت نكشم.خجالت نكشم از اينكه قدرت مردونش هميشه قابل ستايشه.
رفتم عقب نشستم.خاطره اي كه تعريف كرد…مال سالها پيش بود.فكر كنم شش سالگيش،چون گفت مامانم گفت برو…و من(بابا) اونروز گريه كردم…(پشت فرمون بود و بازم چهرشو نديدم). همش هفت سالش بود وفتي مامانش واسه هميشه رفت پيش خدا!
هنوز نتونستم بپذيرم كه همه به روش من دوست داشتنشونو ابراز نمي كنن.
مني كه حجم دلتنگي …تكونم داد…چطور حجم دلتنگي مردي كه گاهي با همه بودنش عجيب دلم براش تنگ مي شه،تكونم نمي داد؟!
چند وقتيه همش دير مي رسم و تنها سهمم حسرته و اندوه.