نویسنده : محدثه - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۱
 
با همه ي دير رسيدن هايم ،رسيدم و تو با همه ي زود رسيدنت و ناله هاي متعاقب،خيلي مانده برسي. باورت مال خودت .به خيالت كه چه ساده،دير ميرسد و…من در راه آنقدر بزرگ مي شوم كه چهره ام ناشناس مي شود و حيرتم افزون از حماقتي كه نام مهر بر آن گذاشته بودم. ديگر نه واژگانم درد مي كند و نه وجدانم. دلم براي دخترك آن طرف آينه تنگ مي شود و مي دانم كه جز رفتنم راهي نيست. ديدن اشك هايش را طاقتم نيست و مي دانم جز رفتنم …ديگر هيچ راهي نيست. پ.ن:خداي من ناظر باش كه كارمان رسيده به جايي كه بر مهربانيمان نام حماقت مي گذاريم و بر خاطره ي محوش اشك ميريزيم.