غروب کردم
نویسنده : محدثه - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٩
 

هر روز که می گذرد این ترس فزونی یافته بیشتر آتش می زند بر این وجود بی حضور.

می ترسم مومن!

می ترسم از آن سرزمین چار فصلت هیچ نماند جز هیچستانی.

می ترسم زشت شود و این دل آنقدر ناشناس شود که این سرزمین بی بهار بماند.

هر روز که می گذرد این ترس بیشتر آتش می زند به جانم...آخر تو که نباشی کدام کلام مترک سماعت گردد تا حلاوتش روزهایت را رنگ تابستان زند؟

تمام می شوم هر روز و از نو،در انتظار آنکه ببخشمت ،باز نا توان آغاز می کنم....به زودی پاییزی نخواهد ماند.

کدام زمستان مرمرین؟ کلامی نمانده تا طهارتش این ویرانه ی هنوز برپا را سفیدی زند؟

به چه دلخوشی؟

چشم که باز می کنی،میبینی که چه ها گذشته بر این را؟!

فرق کرده،آخر حالا تو فاتحی و تصویر آینده ات چه فاتحانه سایه اش را بر حالم می گسترد.

از من می شنوی دل خوشی هایت را جا بگذار و برو.

نه به" زیبایی" دل خوش باش

نه به "حلاوت وجود"

نه به "سخاوت"

و نه به" سفیدی و پاکی کلام"،

می دانی؟ تنها نوای قلبهاست که می ماند،حتی اگر زین پس این قلب آرام تر بزند!!!

13 بهمن

 

پ.ن:17 بهمن 85،غروب کردم...