تولد...
نویسنده : محدثه - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٠
 

نوزده سالگي،سرشاري از آنچه كه شايد هجده سالم بي تو گذشت!

اين بارزترين جمله 10 اسفند 84 بود!

باورم نميشه، من چقدر بزرگ شدم...!يا سرزدن به آرشيو نوشته هايي رو خوندم كه...

عموما طوري زندگي مي كنم كه با يه نيم نگاه به عقب پر نشم از حسرت،اما اعتراف مي كنم از همين الان دلم براي روزايي كه توشم تنگ شده،روزاي جووني... پراز آرزوي صعود...

و من درست در آستانه ي ورود به 21 سالگي پرم از تموم سالهاي عمرم  20،19،18....8...

پارسال دوست نداشتم 20 سالم شه حس مي كردم حذف اون 1 ها يعني...اما حالا حتي اون دختر سه ساله اي كه هنوز تو خاطر اطرافيان مونده رو،تو خودم حس مي كنم...

پ.ن1:حتما تا حالا شده كلي حرف داشته باشين اما...من همون حسو دارم

پ.ن2:اين مدتي كه كم بودم پر بود از...شايد حكمتي بوده كه اين چند وقته اينجا ثبت نشن

پ.ن3:يه شعري هست، توصيف گذار يه آدم از 21 به 22،نمي دونم چطور بگم كه چقدر دوسش دارم يه جواريي مثل گذار پارسال و امسال خودمه!

But I was one-and-twenty,No use to talk to me!!

پ.ن4:آهاي!مخاطب نامه هاي ....

پ.ن5:خدايا...