شرمم می آيد نامت را صدا زنم...می خوانی ام؟
نویسنده : محدثه - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٤
 

مي دانم خيلي قدر ناشناس شده ام،و بد و بي ثبات و ...مي دانم اين سه نقطه را مي تواني پر كني از يك قطار واژگان زشت مانند رفتار امروزم!

زشت نبود، من زشتش كردم.من،با همه ي من بودن هايم كه پشت اين "من" جا خوش كرده اند، و من نمي دانم چرا هي قرارم با خودم يادم مي رود...

ببين باز هم نوشتم "من"...

و با اين همه ريشه هاي خاكي چطور حوالي ساعتي كه خورشيد به سجده ات مي افتد،دست هايم را به سويت بگيرم و بگويم خدايا من را...

چطور وقتي آن همه دورم و تيره،از آرزوهاي بزرگ بگويم؟...

رويم زياد شده،ميدانم،خيلي،اين را هم مي دانم...

نگو كه نمي بخشي ام...

همانقدر تنهايم...اگر تنها نبودم كه...

نمي توانم نگاهت كنم...