دلم خون و...
نویسنده : محدثه - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٧
 

از وقتي انعكاس خنده هايم در كوچه هاي بلوغ گم شد، به وقت شادي، نگاهم تار مي شود...

مي خوانند در گوشمان كه سكون يعني مرگ!

دلم مي خواهد براي يك لحظه هم كه شده احساس همه مان ساكن شود!

به كمتر از چشم بر هم زدني پر و خالي مي شويم ميان دوستت دارم ها و نفرت...

 

در اين روزهاي به زوال نشسته  حكايت ما و اين دل و روزگارمان شده حكايت- همان حكايت هاي بدون شرح!

"دلم خون و دلم خون...از اين دنياي دون،از اين دنياي دون،دنياي وارون..."*

وارونه كه باشيم دنيا به چشممان مي شود دون...

 

پ.ن*:كلام حسين منزوي با اجراي همايون شجريان،نواي اين روزهاي من.