عنوانش بماند برای ۲۰ سال بعد...
نویسنده : محدثه - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٦
 

چهل سالمه،كاغذات رو آوردي ريختي رو ميز هال و چراغ اتاق كارت بعد مدتها،امشب خاموشه.

فكر كنم دهمين باره كه از اول پاراگراف شروع مي كنم به خوندن و هر بار وقتي به خودم ميام كه تو حركت دستهات بين كاغذا گم شدم...

آرزوي محال زندگيمون! بينمون جريان داره و ...تو دستي به چونت مي كشي و گيج دنبال يه واژه تو واژه نامه ي  تخصصيت مي گردي و...من هنوز به آخر پاراگراف نرسيدم!

انگار به يه جاهاي رسيدي،خوشحال از كشفت سرت و مياري بالا و با شعف بهم مي گي:چقدر كتاب مي خوني؟! چايي مي خوري؟

-!مي ريزم

-محاله بذارم...م پا شه.

بهم گفتي...،همه دنيا مال اونايي كه مي خوانش!

چقدر از اولين باري كه... صدام كردي گذشته و ...

هميشه غافلگيرم مي كني،درست وقتي كه ميام فكر كنم ما هم توي اين روزمرگي...

پ. ن1:من حالم خوبه و يه بيست سالي مونده چهل سالم شه.

پ. ن 2:بي خيال مراجع ضمير!