گرسماسر
نویسنده : محدثه - ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٩
 

اگه صداي آواز بچه ها،دست مژده كه دور ساعدم بود و نوري كه هراز گاهي با روشن كردن اضطراري  مي تابيد نبود محال بود باورم شه كه خواب نيست!

مه غليظ و دشت وشبح كوه تو شب تاريك  پس زمينه ي فيلم هاي ترسناك رو تداعي مي كرد.

خدا نزديك بود،خيلي بيشتر از توي شهر! و گاهي اينقدر غرق!مي شدم كه دورمي ديدمش!

دسمو از دست مژده رها كردم تا صداي هق هق اش تو هم نوايي بچه ها گم شه و مه،اشك چشاشو انكار كنه! حالا دسم جاي دست مژده،دلشو لمس مي كرد.

ابر دلتمگيام بارون زد و من هزار باره پر شدم از هزار جور نگراني.

مه زير پاهامون بود و با ديدن ابرا انگار يه جزيره جلوت بود! يه دريا...
تو راه برگشت ،رد پاهات بود و بوي همه ي خوبيهات.تو تمام راه،داشتي از قاب چشاي من حمد نقاشياشو مي كردي.

به زور نيم ساعت از رسيدنم مي گذره و چون شماره معلوم نيست با بي حالي جواب ميدم و...

هق هق شادي من دلتنگي رو فرياد مي زنه...

پ.ن:28 و 29و30تير 86،گرسماسر رامسر،اسمش يعني بهشت روي زمين كه حقا برازندشه.

پ.ن:انفجار امروزم بهم ثابت كرد...همينجام...

نوشته شده به تاريخ 30 تير