تابستون
نویسنده : محدثه - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۸
 

با شروعش یه احساس خیلی تازه رو تجربه کردم که هر روز بزرگتر میشه، واسه اولین بار تو خونوادمون یه نینی داریم، به اصطلاح خودم "کیان" داریم ما!

چند تا تصمیم بزرگ گرفتم، تقریبا بیشترشونم از رو عقل نه احساس صرف! اصلا یخ نشدم فقط متعادل تر شدم!

واسه اولین بار تنها رفتم یه سفر واقعی! و واسه اولین بار "بهار" دیدم که اصلا فکر نمی کردیم اولین باره!

خیلی کتاب نخوندم اما "پدر مادر ما متهممیم" دکتر شریعتی عمیقا ذهنم رو مشغول کرد…

چند تا اثر هم خوندم که بینشون فرنی و زوئی سالینجر بهم چسبید!(توصیه میکنم)

کلی عاشق ادبیات کلاسیک ایران شدم،این چند بیت از خسرو و شیرین هم فکر نکنم از ذهنم پاک شه:

نه هرک ایزد پرست ایزد پرستد     که خود را قلبه سازد خود پرستد

ز خود برگشتن است ایزد پرستی    ندارد روز با شب هم نشستی

خدا از عابدان او را گزیند            که در راه خدا خود را نبیند...

فهمیدم دوستام خیلی رفیقن!(باورم نمیشه المیرا بود که باهام حرف میزد، آدمی که عموما نظر نمیده چون بهت احترام میذاره، اگه اینجارو خوندی قول میدم پررو نشم اما خیلی قند تو دلم آب شد وقتی نگرانم بودی!:)

و نیوشا که... تو چند ماهه اخیر خیلی بیشتر دوسش دارم، سفرمون هم نقش داشت ها

سه تا کدورت آبی شد! یکیش قصور از من بود، یکیش سوتفاهم بود چه جورم! یکیشم نسبتا خنثی بود!

دیگه اینکه شربت بید مشک و نسترن شیرازی ها طعم بهشت میده!

ماه رمضون امسال هم خیلی خوبه، خیلی... و البته بدون کمبود خواب!

کلی هم نا گفتنی...

به اینجا که رسیدم به نظرم همینشم زیاده! اینجارو دوست دارم، طفلی کلی خاک خورده همین الانشم...