﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>وجود</title>
    <description>زمانه عاقبت از ما خیال می سازد...</description>
    <link>http://khodam19.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>محدثه</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 08 Feb 2012 21:44:14 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>بذار باشم</title>
      <description>&lt;p&gt;بهم میگه، تا تو نبودش مراقبت باشم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فک ام بسته نمیشه... اشک هام بند نمی یان و هی یاد خودم می آرم که که تو عزیزی واسه هر دومون... و من باید مراقبت باشم... کاش بذاری &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/203</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/8890130/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-8890130</guid>
      <pubDate>Wed, 08 Feb 2012 21:44:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خانه</title>
      <description>&lt;p&gt;غریبه می شوی به یکباره...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/202</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/8814309/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-8814309</guid>
      <pubDate>Sat, 28 Jan 2012 21:28:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مثلث و شاید دو خط موازی</title>
      <description>&lt;p&gt;بدن در مرز فروپاشی م را به زور ریلیف می کشانم توی تخت و میان فکر های شبانه بی هوش می شوم..مانده ام توی مثلثی که در خواب دیدم...باورم نمی شود که این من باشم که کنارش دراز کشیده باشم و حرف که می زند با خودم فکر کنم که چه صدای لطیف دخترانه ای ...و شعر خواندنش را تصور کنم، و هی توی دلم مرحبا بگویم به صدای آرام اش...که بی آنکه بداند مرا هم آرام کرده...می دانم مدیون او یم اگر که من توانسته ام کنارش دراز بکشم و به تو که ایستاده ای نگاه کنم... وگرنه من هیچ حوصله ای این مثلث بازی ها را ندارم که...از شعر حرف می زنیم و من بی پرده نظرم را می گویم چون فضای امنیست...تو هیچ وقت اینقدر امن نبوده ای الان هم حضور اوست که امن کرده اینجارا... توی خانه ی ما می گذرد اما می دانم توی سفریم و یکهو دور هم جمع شده ایم... یک دوستی هم هست که من فقط چند باری شنیده ام یا خوانده ام اسمش را...خیلی سیاه می بیند تو اما خیلی رئال و نسبتا خوبی حتی سعی می کنی برایش شرح دهی جهان را!... و من عمیقا در خواب حس می کنم که تمام این ها بخاطر اوست...اصلا حساس نیستم اما...آنقدر خوب و راحتم... می دانم همه مان دوست ایم و من عاشق آرامش و موهای باز اش می شوم و هی با خودم می گویم چقدر خواستنیست...اصلا نمی شود دوستت نداشت دختر اصلا!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/201</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/8685211/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-8685211</guid>
      <pubDate>Sun, 08 Jan 2012 07:15:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>باید-نوشت</title>
      <description>&lt;p&gt;یکی از تفریحاتم این شده بود که هدفون را فرو کنم توی گوش هام و قطعات کلاسیک توی لیست را پلی کنم و خودم را تویشان رها کنم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی ش برایم ماجرای عاشقیت سبک سرانه ی دختری ست که هم سن چند سال پیش من است... حدود دو قرن پیش، با دامن پر چین و حرکات سبک اش می بینمشان که دارند می رقصند...به هم رسیده اند...فرود های آهنگ فقط جای دلتنگی هایشان است و اصلا کش نمی آید! اندوهش تنها گذر زمان و کهن سالی شان را یادت می آورد...هیچ چیز بدی احساس نمی کنی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکیش اما خیلی شبیه من است آنقدر که اخیرا تا پلی اش نکن ام نمی نویسم! عین من متلاطم است...آنقدر می رود و می آید که گیج و گنگ باقی می گذاردت... یک جور اضطراب و اندوه ته نشین شده هم دارد که هی انگار داری هم اش می زنی...دوستش دارم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این یکی بدجوری شیطنت می کند، بهم ریخته زمین و زمان را و هی لبخند های پهن و موذیانه تحویلت می دهد ار همان ها که خلع سلاح می کند آدم را! به ضر ب می رقصد و هی عاجز می مانی از حدس زدن حرکت بعدیش!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این یکی شبیه من است وقتی که فکری و اندوه گین ام حتی... آنقدر ناز دارد و کش می آید که جز تحمل چاره ای نمی گذارد برایت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آمده بودم بگویم که خوبم و سبک... و ته دلم هی آه های آرامش بخش می شنوم...همیشه می تواند بد تر از این ها هم اتفاق بیافتد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من از این همه خالی بودن راضی ام... آمده بودم این چیز ها را بگویم اما این ها مرا بردند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: و لحظاتی هست که دوست داری حرف هات را نزنی!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/200</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/8624627/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-8624627</guid>
      <pubDate>Thu, 29 Dec 2011 17:59:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;نیاز شدیدی به نوشتن احساس می کردم اما با دوستی قدیمی که حرف زدم انگار که جاری شده باشم، بی نیاز شده ام...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/199</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/8605200/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-8605200</guid>
      <pubDate>Mon, 26 Dec 2011 16:53:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ویران اما بی نگاه ات...</title>
      <description>&lt;p&gt;سخت است، دراز بکشی، اخم کنی، بغض&amp;nbsp; هم، و اتفاق زندگیت فرو رود در سو تفاهمی که انگار پیدایش شد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احساس مرگ می آید سراغت...مگر نه اینکه فکر&amp;nbsp; می کردی جان گرفته&amp;nbsp; ای؟... جا نمی خوری اما...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/198</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/8581759/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-8581759</guid>
      <pubDate>Thu, 22 Dec 2011 21:07:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Here is Haywards Heath and we are Attila and Rosie</title>
      <description>&lt;p&gt;خواب و بیداریست...دلت خوش است به اینکه الان میزان آگاهیت پایین است...جلوش نایست...بگذار یادت بیاید...بگذار دوباره زندگیش کنی...حتی شده توی خواب و بیداری و حال ناخوش امشبت... بگذار جزئیات یادت بیاید... رنگ لباس مثلا... کجای فلان خیابان... تمام جای پارک ها حتی... هر چه نگاه که بوده با همان زاویه ها... سرزنشی هم در کار نیست ناخود آگاهت هست دیگر دست تو نیست که...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می خوانی اش بی هیچ یاد آوری و همذات پنداری... بینامتنیت اش برایت فلان فیلم است که می نویسی توی نت هات و اصلا مسائل شخصیت را واردش نمی کنی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی کلاس به سین می گویی هیچ نیازی به فراموشی و آسایشگاه نیست... ما همین الان اوییم...همه مان می توانیم او باشیم...و سین این را توی جزوه اش می نویسد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هوا عالی و آفتابی است آنقدر که بتوانی بدون پالتو بزنی بیرون و گوشواره های فیروزه ی آبیت و دست بند ست اش را بپوشی و هی یاد بهار و تابستان های شیراز باشی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هی کیف کنی از هوا و هی... تا یکهو حس کنی چشم هات دارند می روند...و چشمهایی شاید... حتی شک داری به چشمهات و تشخیصشان...آن چشم ها هم انگار شک دارند... و رد می شوید...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به مثال سین فکر می کنی دیروز که گفت تو هم اگر یک بار دیگر...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و نمی فهمی...اصلا فهمیدنی در کار نیست که... زندگی همین هاست...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/197</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/8490266/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-8490266</guid>
      <pubDate>Thu, 08 Dec 2011 10:26:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تو</title>
      <description>&lt;p&gt;نمی دانم گاه فکر می کنم دنیا برای تو که کلاسیک نگاه می کنی جای بهتری است، جایی که می توان هنوز امید داشت به تغییر، آن هم تغییراتی بزرگ؛&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انگار که من و مردمان هم سرنوشتم محکوم باشیم به زیستی سیزیف وار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از آن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بسان خدایی،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاه بفکر فرو بروی و گاه به عبث بودنمان بخندی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شده اما گاهی حس کنم که حالت حال_ یک تبعیدیست، که اینجا کسی باورش ندارد و اما او کارش، از یقین هم گذشته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها به نظر نمی رسی،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حداقل قدر ما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما گاه تصور حجم تنهاییت و درک نشدن هات تکان می دهدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخر جمعیت ما رو به رشد است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و امثال تو هی کم می آورند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو اما شکل کوه می شوی گاهی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سهمگین و ماوا دهنده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می شود بُرید و پناه آورد بهت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و باز از تو فرار کرد و برگشت به همان جهنم دره ای که اسمش شده زندگی، شده زندان، و استعاراتی از این دست.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/196</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/8328829/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-8328829</guid>
      <pubDate>Sun, 13 Nov 2011 14:48:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;فکر نمی کردم درمانگری بدانی...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/195</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/8315583/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-8315583</guid>
      <pubDate>Fri, 11 Nov 2011 16:19:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خلاصم کن از تمام آن چیز ها که گاهی هست و گاهی نه...</title>
      <description>&lt;p&gt;دیگر نیازم نیست به خواندن صفحاتی که نداشتمشان، که با خواندنشان پرت بشوم توی امکان هایی که زندگی! بهم داد و من فقط گذشتم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگر آنقدر دغدغه های جدید دارم که بسایند ام...که دیگر در لاین مخالف دنبال هیچ چهره ای نگردم، دنبال هیچ نشانی ای که در ذهن من آنقدر پر رنگ...ثبت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بیش از قبل باورم ریشه دار می شود که ماها خیلی خیلی ساده تر آنچه که فکرش را&amp;nbsp; می کنیم فراموش می کنیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من شروع نکردم... فقط ادامه دادم همان چه را که سالهاست شروع شده... سالهاست که بوده... من فقط خودم را سپردم به خود_ کمتر منطقی ام و دست هایی که...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوابم می برد بعد آن همه بی خوابی و بیدار که می شوم دور شده...خیلی دور...آنقدر که می ترساندم... و توامان خوشحالم که کمرنگ شده...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/194</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/8310852/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-8310852</guid>
      <pubDate>Thu, 10 Nov 2011 19:43:56 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
