﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>وجود</title>
    <description>زمانه عاقبت از ما خیال می سازد...</description>
    <link>http://khodam19.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>محدثه</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 17 May 2012 20:59:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>تو آدم_ رفتنی...</title>
      <description>&lt;p&gt;خوشحالم... شک نداشتم که جور می شود بروی...روزهایی که نزدیک تر می شدیم هم می دانستم خیلی زود روزهایی می رسد که دلمان تنگ شود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از وولف و لهجه ی یزدی و کتاب و اینها شروع شد به گمانم...پایه بودیم و خوش می گذشت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشتباه می کردیم و بعد هم وقت تحلیل و تو سرو کله زدن ها بود و ساغر که خرص می خورد از دست ما!!!...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می گذشت... روزهای خراب زیادی کنارم بودی... آمدی دستم را گرفتی بردیم پیش ساغر... تلاش هام بی نتیجه مانده بود...گفتم باز سعی می کنم، شک و نگرانی موج می زد توی چهره ات... کنارم بودید...هر دو تان... توی خیلی از اتفاق های لعنتی و کوچک و بزرگ...&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;خیلی&lt;em&gt; رفیق&lt;/em&gt; بودی... می گذشت... نگرانت بودم ...که اگر این&lt;br /&gt;بار... داد زدم سرت...که بس ات است... می گذشت...&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;روزهای برفی_ دلهره آور...&amp;nbsp;&lt;br /&gt;آرامم می کردی، گفتی عالی برگزار می شود...حق با تو بود... کنارمان بودی...&lt;br /&gt;رقصیدن با زانویی که درد می کرد...&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;وقتی از هدیه ات بهش گفتی به نظرم عاشقانه ترین کار ممکن&lt;br /&gt;بود که بشینی وسط کلی کار فکری و نوشتن و ترجمه و کلاس شال گردن ببافی مثلا...&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;وقتی گفتی هدیه ام شال و کلاه است...باورم نمی شد...&lt;br /&gt;فکر می کردم بعدا بنویسم این ها را...&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;شاید امروز ما عجیب ترین دخترهای این شهر شده بودیم... اشک&lt;br /&gt;هام دست خودم نبود... حرف ها مان از من و تو فرا تر رفته بودند من کل زندگیم را&lt;br /&gt;زنده می دیدم ...می دانم سخت است... این فشار لعنتی توی گلوم... گفتی تا نروی نمی ترکد مال تو اما،...زیاد مطمئن نباش...مال من آغاز شده...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;...اشک ها را نمی شود نوشت خب...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ. ن: به روم نیار!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ. ن: بخش کوچکی از تمام آنچه که ساخته ایم... شین؟ دوستت دارم زیاااااد...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/217</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/9458565/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-9458565</guid>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 20:59:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>when the ends do not coincide...</title>
      <description>&lt;p&gt;منطقا تمام شده، خیلی وقت پیش، تمام دلائلم را یادم هست، تحلیل های بعدش را هم، خیلی حساب شده، خیلی درست!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهار و شیرین پیشم بودند ماه ها پیش وقتی گفتم اگر الان اتفاق بیافتد اصلا محال است خودم را توی شرایطش قرار دهم، آنقدر که از ذهنیت الانم مطمئنم، و بهار گفت که چقدر اعتراف شهامت می خواهد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و منی که هی تکرار می شوم که عواطف و تعلق اگرچه الزاما تقابل نیستند اما هیچ وقت فکر نکن می توانی جفتشان را پیش ببری... الان همین باور مثل سیلی خورده توی صورتم... توی چشم هام...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مانده...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/216</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/9419889/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-9419889</guid>
      <pubDate>Fri, 11 May 2012 09:03:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Horrifying feelings</title>
      <description>&lt;p&gt;احساس هولناکیه... تصور اینکه چیزی که منتظرش بودی، قبلا اتفاق افتاده...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/215</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/9418542/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-9418542</guid>
      <pubDate>Thu, 10 May 2012 22:05:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اتفاق های کوچک</title>
      <description>&lt;p&gt;کنارش نشسته ام، امن می راند، عواطف مادرانه اش را دوست دارم، حواسم به موسیقی ست و هوای عالی... من اما هی مجبور می شوم افکارم را نگه دارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می آیم خانه... بدون هیچ درگیری ذهنی از آرشیو شعری که سال گذشته این روزها اینجا نوشته بودم را در اف بی به اشتراک می گذارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و ناگهان... من و نگاه میخکوب شده به صفحه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بستن اش و تمام...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/214</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/9417871/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-9417871</guid>
      <pubDate>Thu, 10 May 2012 19:39:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>لمحه</title>
      <description>&lt;p&gt;بهار و رعد و برق هاش، چیزی یادت می آید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ. ن: سال &lt;em&gt;ها&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/213</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/9407654/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-9407654</guid>
      <pubDate>Tue, 08 May 2012 22:15:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>11 اردی بهشت و یک دنیا شادی</title>
      <description>&lt;p&gt;دارم باهات حرف می زنم امشب، بی واسطه، کاری که از وقتی قرار شد باور کنم نبودنت رو، انگار محکوم شدم به تحمل دیوار ضخیمی که حرف زدن باهات رو ازم گرفت،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمتر از چند ساعت دیگه عروسی تنها خواهرته، می ریم تا تنها تو اندوه هامون پررنگ نباشیم، نبودت عین رنجه هنوز،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان بابا حتما خوشحالن و کمی نگران و بسیار اندوهگین واسه اینکه تو...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می رم بر خلاف تولد هات که تاب دیدن نگاه مامان در من نبود،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می خوایم دورشون حلقه شیم و بغضی هم اگر بود پس بزنیم و لبخند های پهن &lt;em&gt;واقعی&lt;/em&gt; بزنیم و جیغ بشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مطمئنم که هستی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدا. ن: خوشحال بودیم با تمام وجود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدا. ن: شادی که خوابش را تعریف کرد و گفت هیچ وقت ندیده بودتت...از &lt;em&gt;تو&lt;/em&gt; توی خوابش که می گفت هی اضافه می کرد نمی دونم اما به نظرم اینطور بود و من هی می گفتم آره دقیقا همین طوره امیر...زمان حال...بغض کردم... فشارم داد... و دیگه شک نداشتم که هستی امیر...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ. ن: یادته همینجا روزت رو تبریک گفتم آقا معلمه دیروز؟!...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/212</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/9364911/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-9364911</guid>
      <pubDate>Tue, 01 May 2012 08:40:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دل تنگی</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;شاید حق با پیام بود وقتی می خواست زمین و زمان را به هم&lt;br /&gt;بدوزد...ما اما تشویق شدیم به محافظه کاری، به سکوت به صبر...سکوت که نشدیم اما&lt;br /&gt;تهدید شنیدیم به اینکه خودمان را وارد بازی نکنیم ...مافیا راه افتاد...رفتم طبق&lt;br /&gt;قرارمان سی دی و کاغذ ها را بگذارم روی میزش...بغض کردم...دیگر نبود...نگاه&lt;br /&gt;سردش...لبخند های ناگهانیش که یادم می آورد چقدر دوستش دارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرف&lt;br /&gt;زدیم...شجاعتش را دوست داشتم...گفتند تعادل ندارد...باید درمان شود اما زیر بار&lt;br /&gt;نمی رود...گفت تماس نگیر...من هستم بنویس برام... می نوشتم... شرم بود اما... و&lt;br /&gt;نکند اینکه خیال کند من وصلم به جایی... سرم گرم کارم هست... تئوری ها چرخ می زنند&lt;br /&gt;اما...یاد ارجاعاتش می افتم... یاد اینکه توی آن مکالمه ی کذایی پرت ام کرد توی&lt;br /&gt;اولین کلاس هاش...که یادش مانده بود! تک تک حالاتم... باورم نمی شد کسی با آن نگاه&lt;br /&gt;گاه خالی، بتواند آن قدر دقیق باشد توی حالات کسی مثل مثلا... دلم برایش تنگ شده...بدجوری...&lt;br /&gt;خیلی زیاد...برای اینکه بیاید و اینثوسیاستیک حرف بزند انگار که دارد بیانیه می&lt;br /&gt;دهد و من فراموش کنم بحث های جنسیتی آن روز را! همیشه احتمالش هست که ما بد برداشت&lt;br /&gt;کرده باشیم... این ها مهم نیست...من توی خودم از نو ویران می شوم وقتی یادم می آید&lt;br /&gt;"او" را از ما گرفتند و ما داریم پیش می رویم... بهش گفته بودم &amp;nbsp;"ما عادتمان شده از چیزی تعجب نکنیم ما هر&lt;br /&gt;روز منتظریم که از دست بدهیم ما دیگر خیلی وقت است که جا نمی خوریم" و گفته&lt;br /&gt;بود چقدر خوب گفتی تکرارش می کنی برام...دلم می خواهد باز روبه رویش بنشینم و او&lt;br /&gt;هی جدی بگیردمان...هی سی دی و کتاب پیشنهاد بدهد که دوست خواهی داشتش فلانی..&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/210</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/9309816/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-9309816</guid>
      <pubDate>Sat, 21 Apr 2012 10:30:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;فکر کردم، به آن پنجاه تایی که دست من بود،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی خواستم، نمی خواستم درگیر تناقضات فاحشی بشوم که توش بودی و حتی ازشان خبر نداشتی، &lt;em&gt;داروین&lt;/em&gt; کوچکی که اسلافش را انکار می کند، و انتظار شنیدن حرف های به ظاهر گنده را از دهان دخترکی ندارد، آنقدر که یکهو خودش را با حالی جدید بیابد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من اما پنجاه تای ام را داشتم، برای ساختن، برای شروع، حتی برای ویرانی آنچه&amp;nbsp; پیش از شروع آغاز شده بود،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای ماندن و تحلیل رفتن شاید، برای خراش ها، برای فراموشی حتی.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/209</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/9287858/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-9287858</guid>
      <pubDate>Tue, 17 Apr 2012 10:46:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Let the silence between us go...</title>
      <description>&lt;p&gt;گاه چنان پر می شوم از خشم و حتی انزجار که از خودم هم شرمنده می شوم... آخر دوستت دارم... و می دانم که دیگر خیلی محال بنظر می آید که بخواهیم حرف هم را بفهمیم... گاه فکر می کنم تز ام آنقدر مرتبط هست که بخواهم تقدیمش کنم به تو و &lt;strong&gt;&lt;em&gt;سکوت&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; بینمان... چیزی که زجرم داده... و بخاطرش بارها جلوی خودم کم آوردم و زانو زدم و اشک شدم تنها...و خشم حتی... بار ها سعی کردم بسازمش... اما هرگز پیش نرفت... می دانم که می فهمی... میبینم که می بینی... خشمم را... بی اعتناییم را... احترامم را... و گاه تلاش های جسته گریخته ام را برای برقراری ارتباطی که امیدی بهش نیست.. باشی و این همه پر باشم از نداشتن... بخواهم و این قدر هرز... خسته ام و مستاصل... کاش فقط چند تا قدم بر می داشتی... تا من این همه حسرت نشوم... با این همه عجز... نگاهم کنی کاش... چی دارم تو این چشم ها که&amp;nbsp; نگاهت را هی ازم می گیری... خسته ام... خیلی... کاش می دانستی...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/208</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/9228350/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-9228350</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Apr 2012 21:36:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>It may go on after &amp;#39;the end&amp;#39;</title>
      <description>&lt;p&gt;تازه بعد از نقطه گذاشتن ها شروع می شود. با سرعتی سرسام آور و باور نکردنی. می کشاندمان. خیلی وقت ها من را بیشتر... آنقدر که سال ها برام حکم ماه و ساعت را پیدا می کنند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این بار اما برای من خیلی زود متوقف شد، بسته بودمش و عین خیالم نبود. آن طرف اما همه چی فرق داشت این را از سرک های گاه و بی گاه می شد حدس زد، اما حرف زدن از بلاهت و سرزنش خودت را نه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من اما خودم را فقط یک جفت چشم و گوش در آستانه ی دری فرو رفته در تاریکی و سایه می بینم، و تو بی اعتنا می رقصی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خندیدن ساده ترین واکنش ممکن است، وقتی تشبیه می شوی به تماشاگری که تنها چشم هاش کار می کنند و بی خیال چرخیدن های تنهایی کسی روی صحنه ایست که یک طرفش خالی مانده...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://khodam19.persianblog.ir/post/207</link>
      <author>محدثه</author>
      <comments>http://khodam19.persianblog.ir/comments/6976/9207715/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6976.post-9207715</guid>
      <pubDate>Tue, 03 Apr 2012 09:22:37 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
