Done?!

از ساعت 8 توی تخت جا به جا می شوم... هی اسنوز... هی خواب و بیداری... از شب تا صبح خواب دیده ام چای سبز می خواهی و تاکید های جنس خودت که نباید تی بگ باشد، که فلان طور باشد... تا صبح توی استرسم که به موقع و با چای سبز برسم پیشت...

بیدار شده م، دارم فکر می کنم که زنگ می زنی بیا چمدون ها مونده ها! توی ماشینم...عین... هی تار می بینم...

خوشحالم که پیشتم این لحظه هارو... که دست از کاراوو ادبیات مخصوصمون نمی کشیم...که هرکی که فکر می کنه ساده ست... نکشیده لابد... که من کشیدم...

تو جواب اصرار خاله واسه نهار می گم که سخت تر میشه و دیگه کنترل چشام دستم نیس... آقای راننده تاکسی بهت زده س... چرا نمی دونم!

بغلت می کنم... سخت... زیاد... روژیت می کنم... منی که همیشه هوارو می بوسم...

سوار ماشین می شم... مسعود نمی دونه چیکار کنه و تازه داره از بهارک و اینکه در وا نشده زده زیر هق هق میگه... مجبور میشن نگه دارن و دستمال بخرن! که آدل رو خاموش کنن که هی موزیک عوض کنن بحث هم که میشه مسعود یهو میگه وای چرا من اینارو می پرسم... و حالم بد تر میشه...

پیاده که میشم کیفم می افته تو چاله ی آّ ب بارون! فکر می کردم کیفم کجه!... من اصل تو اون ماشین بودم؟...

/ 0 نظر / 5 بازدید