دل تنگی

شاید حق با پیام بود وقتی می خواست زمین و زمان را به هم
بدوزد...ما اما تشویق شدیم به محافظه کاری، به سکوت به صبر...سکوت که نشدیم اما
تهدید شنیدیم به اینکه خودمان را وارد بازی نکنیم ...مافیا راه افتاد...رفتم طبق
قرارمان سی دی و کاغذ ها را بگذارم روی میزش...بغض کردم...دیگر نبود...نگاه
سردش...لبخند های ناگهانیش که یادم می آورد چقدر دوستش دارم...

حرف
زدیم...شجاعتش را دوست داشتم...گفتند تعادل ندارد...باید درمان شود اما زیر بار
نمی رود...گفت تماس نگیر...من هستم بنویس برام... می نوشتم... شرم بود اما... و
نکند اینکه خیال کند من وصلم به جایی... سرم گرم کارم هست... تئوری ها چرخ می زنند
اما...یاد ارجاعاتش می افتم... یاد اینکه توی آن مکالمه ی کذایی پرت ام کرد توی
اولین کلاس هاش...که یادش مانده بود! تک تک حالاتم... باورم نمی شد کسی با آن نگاه
گاه خالی، بتواند آن قدر دقیق باشد توی حالات کسی مثل مثلا... دلم برایش تنگ شده...بدجوری...
خیلی زیاد...برای اینکه بیاید و اینثوسیاستیک حرف بزند انگار که دارد بیانیه می
دهد و من فراموش کنم بحث های جنسیتی آن روز را! همیشه احتمالش هست که ما بد برداشت
کرده باشیم... این ها مهم نیست...من توی خودم از نو ویران می شوم وقتی یادم می آید
"او" را از ما گرفتند و ما داریم پیش می رویم... بهش گفته بودم  "ما عادتمان شده از چیزی تعجب نکنیم ما هر
روز منتظریم که از دست بدهیم ما دیگر خیلی وقت است که جا نمی خوریم" و گفته
بود چقدر خوب گفتی تکرارش می کنی برام...دلم می خواهد باز روبه رویش بنشینم و او
هی جدی بگیردمان...هی سی دی و کتاب پیشنهاد بدهد که دوست خواهی داشتش فلانی..

/ 5 نظر / 28 بازدید
شیرین

"ما عادتمان شده از چیزی تعجب نکنیم ما هر روز منتظریم که از دست بدهیم ما دیگر خیلی وقت است که جا نمی خوریم" چند وقت پیشا به یادش بودم. فکر می کردم دیگه کمتر کسی مثل ما می خوادش و درکش می کنه. اما دیدم هستن کسایی بعدِ ما که همونجور عاشقانه خودش و کلاساشو می خوان. و چقدر منزجر شدم از اون کسی که اون حرفا رو در موردش به همه زد. چقدر می تونست برای محکم کردن جاش خودش رو به هیچ برسونه!

سمانه

محدثه عزیزم بالاخره ازش نوشتی.و چه قدر واقعی! دقیقا حسم به این اتفاق همینه...اولین استادی بود که می دونستم حرفاش تا زنده ام از یادم نمی ره...از صمیم قلب آرزو می کنم برگرده به جایی که باید! عالی بود دختر

ریحان

محدثه چرا نمی تونم هیچی بنویسم؟ چرا سکوت میکنم...محدثه...

ریحان

منظورم برای این متن تو بود ... برای اینی که نوشتی هی می ایم میخوانمش، هی سکوت می کنم. هی بغض میکنم. میروم. یک چیز درش هست که وادارم میکند به سکوت...

سارا

راستش رفتم...یه بار رفتم دمبال این حرفا و زخم خوردم.اینه که میترسم...خودمم به خودم همینو میگم.اگه قرار بود زخم بخوری بهتر که نرفتی. کرسی از کامنتت :)