غروب کردم

هر روز که می گذرد این ترس فزونی یافته بیشتر آتش می زند بر این وجود بی حضور.

می ترسم مومن!

می ترسم از آن سرزمین چار فصلت هیچ نماند جز هیچستانی.

می ترسم زشت شود و این دل آنقدر ناشناس شود که این سرزمین بی بهار بماند.

هر روز که می گذرد این ترس بیشتر آتش می زند به جانم...آخر تو که نباشی کدام کلام مترک سماعت گردد تا حلاوتش روزهایت را رنگ تابستان زند؟

تمام می شوم هر روز و از نو،در انتظار آنکه ببخشمت ،باز نا توان آغاز می کنم....به زودی پاییزی نخواهد ماند.

کدام زمستان مرمرین؟ کلامی نمانده تا طهارتش این ویرانه ی هنوز برپا را سفیدی زند؟

به چه دلخوشی؟

چشم که باز می کنی،میبینی که چه ها گذشته بر این را؟!

فرق کرده،آخر حالا تو فاتحی و تصویر آینده ات چه فاتحانه سایه اش را بر حالم می گسترد.

از من می شنوی دل خوشی هایت را جا بگذار و برو.

نه به" زیبایی" دل خوش باش

نه به "حلاوت وجود"

نه به "سخاوت"

و نه به" سفیدی و پاکی کلام"،

می دانی؟ تنها نوای قلبهاست که می ماند،حتی اگر زین پس این قلب آرام تر بزند!!!

13 بهمن

 

پ.ن:17 بهمن 85،غروب کردم...

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

از اين همه حرفهای نگفته وُ دلتنگی‌های بی‌سبب برای تو که نه، برای دل خودم می‌نويسم گريه می‌کنی؟ ليوان آب برای چه؟ استکان لب‌پريده‌ی چای همين صندلی پاره وُ کهنه من يا تو، چه فرقی دارد دختر گريه‌های شبانه‌ام لب‌های سرخ، هميشه از خون حرف می‌زنند لب‌های من از تو ... ديگر هرگز چشمهايم را به خستگی نمی‌دهم وسوسه‌ی قصه‌های تو را می‌خواهم بوی سبز چمنزاران گمشده تنهايی سنگين سايه‌بان‌ها رديف چراغهای منتظری که از کنارم می‌گذشتند گرمای نفس‌های تشنه پهنای ساحلی غريب ... دستم را زير چانه‌ات گذاشتم می‌خواستم نوازشت کنم شايد شهامت يک نگاه کافی بود شايد می‌شد به همين سادگی مُرد ... ببين تاريکی چه سرد است، سينه‌ريز شب دور وُ کم‌رنگ ... صدای پای تو ... قدمهايت را شماره خواهم کرد آرزوی ديگری ندارم ... ......................... رنگ قرمزت را دوست دارم، ماهی بی‌تابِ کوچولو ...

گاهی...

نميدونم!!!!! اين روزها کلافه ام... شايد تو راست بگی ما هيچ وقت تنها نمی مونيم

مسافر شب

تاخير بنده را عفو کنيد.. بسم الحق چون بشر از حضور ، دور افتد لاجرم ترس ( مجاز از نيستی معنوی و احساسی) بر ريشه های وجودش چنگ اندازد و وی را هراس از نيستی که خود نيستی است ، سوق به حيرانی کند ... سرزمين چهار فصل ( حقيقتی زيباست چون آدمی از چهار نوع آب آميخته در چهار نوع خاک آفريده شد تا تمامی صفات اقليمی و حياتی در وی ترکيب آيد) .. چنين سرزمينی هيچگاه هيچستان نگردد چو ادر ازل از عدم به علم ، قدم نهاد و تا ابد به عدم از علم مسير جويد ليکن عدم نخست موجوديت هيچ و عدم ثانی ماهيت ثبوت ... بهار سرزمين وجود را به دل نسبت داديد که بسيار به جا و پسنديده است اما يه نکته : بهار هيمشه قشنگ ترين فصل نيست اصولا بذار اينجور بگم که قشنگ ترين وجود نداره و کلا برميگرده به احساس لحظه ای انسانها در زمان .... ناشناسی دل يعنی غروب احساس و به خاطره پيوستن يک نياز ... چرا ؟؟ تمام ارزش يک وجود فرامادی به عنصر فراماديه وجوده .. چرا به همين سادگی ناشناس ؟؟؟؟؟؟؟ اگر منظورتون وجود مخاطب شما هست که باز قضيه برميگرده به تبادلات عواطف بين دو موجود محدود و مسافر تکامل ...

مسافر شب

لطف کنين چند مسئله را واسه من روشن کنين تا بدونم در چه ژانری بايد بحثم را پی بگيرم .... ۱. مخاطب اين مطلب شما موجود خاکی هست يا افلاکی ؟(البته در بندهای بعدی بحثتون از بخشش و ترک کردن آواز یار و یک جمله (( حالا تو فاتحی)) که برمیگرده به این قضیه که فتح مورد بحث شما اکتسابی بوده نه انتصابی ).. که میتونه شخص خود شما هم باشه ..)) ۲. تحليل من تا اينجا تا چه حد به مطلب شما نزديک بوده که بدونم درست درک کردم مطلبتون را يا نه ... بسيار ممنون .. موفق و پيروز باشيد ..

عليرضا

سلام واقا عالی مينويسيد بهتون تبريک ميگم وبلاگ جالب و متفاوتی دارين به منم سر بزنين و اگه مايل بودين نظرتونو در باره تبادل لينک بگيد ارزومند ارزوهای شما /عليرضا

مسافر شب

سلام .. از لطف شما سپاسگذارم ليکن هنوز جواب سوالات حقير را روشن نکرده ايد .. البته اگه مايل هستيد که بحثم را دامه بدم و گرنه که صاحب اختيار مطلق هستيد .. موزون ترین کوچ پرستوها را در رويايی ترين لحظه ی حضور را آرزومند شما هستم ...

امير

نه ! چرا بايد دل خوشی هاشو بذاره و بره ؟ مگه غير از دلخوشی ها آدم سرمايه ديگه ای هم داره ؟ بدون دلخوشی ها کجا بره ؟! ... چرا به زیبایی دلخوش نباشه مگه خدا زیبایی رو دوست نداره ؟ و حلاوت وجود ... اصولا مگه از « هستن » شيرينی بالاتر در اين عالم وجود داره ؟! و سخاوت که با ارزش ترين فضيلت اخلاقيه ... و کلام که اگه پاک و سفيد نباشه همه جا رو سياهی و تباهی می گيره ... ای بابا ! چه جوری ميشه از اينها دل کند و بی اينها رفت ؟! ... ببخشيد . خيلی حرف زدم

حنيف

تمام می شوم هر روز و از نو،در انتظار آنکه ببخشمت ،باز نا توان آغاز می کنم....به زودی پاییزی نخواهد ماند... اینروزها توی وبها جملاتی می خوانم که میشه باهاش زندگی کرد ،کل شعرت زیبا بود اما این جمله بالا بسیار زیبا بود و دوست داشتنی ...