فکر ها

نشستم حسم رو به یه زن، قبلِ زایمان تشبیه کردم، که دوست نداره و داره که خلاص شه. سختمه تصور اینکه باید رها کنم کارمو. بعد خودمو سرزنش می کنم که آهان! امشب سوژه اینه. بعد با سوژه های شب های قبل که حولِ مسائل بنیادی و ویرانگری مثل فقدان و مرگ و کوفت و غیره بوده، مقایسه می کنم و نتیجتا باز...

حس می کنم اون حس تسلیم که مدت هاست شاید در من بسطح نیومده، همیشه در من وجود داره... که برم تو خودم بمیرم مثلا. مثل اون پسره تو "مرثیه ای برای یک رویا" یا ورژن ایرونیش که یرزوی بالاخره درباش می نویسم.

بعد بگه داره به تقاصی که یه روز این ذهن و اعصاب ازم پس می گیره فکر می کنه. که من آدمِ سوزوندن آیندم.آدمِ ظلم به خودم. که من و یادشه وقتی قدرتمند بودم و لبریز شور و حال! بعد من یادم نیاد، بعد قرار شه یادم بیاره...

/ 2 نظر / 25 بازدید
El

مرسی که بالاخره نوشتی ... :)

واسع علوی

حس منم دقیقا همون زن قبل از زایمانِ الان!