اتفاق، من و خدایی که هست

فکر نمی کردم اتفاق بیافتد، آنهم بعد از  یکسال و اندی و  درست توی ساعاتی که همه انگار دچار یجور وسواس نظم ذهنی یا بصری اند. اتفاق می افتد و من بی آنکه بدانم منشا اش را تسلیمش می شوم... یعنی می بینی ام؟ و دلت تنگ شد که خواستی صدات کنم؟ بین حرف ها و فکر هام از ذهنم می گذرد که اصلا استدلال برای این است که گاه نادیده بگیریش و خلاف همه ی حرفهای این مدتت رفتار کنی...

پ.ن. 1: من هم دلم تنگ شده بود این را وقتی که چشم هام می سوخت فهمیدم.

پ.ن. 2: من هم دچار این میل به نظم بخشیدن یا نقطه گذاری آخر سال شدم، و اعتراف می کنم دوستش داشتم...غافلگیر کننده بود درست عین یک نشانه و شاید عیدی! ممنون...

پ. ن. 3: حال_ خوب اگر نه حتما، شاید همین است و خنده هایی که کیان همین الان روی لب هام نشاند...

پ.ن. 4: ... و نقطه.

/ 0 نظر / 19 بازدید