عنوان ندارد

دارم کم کم شکلی از نگاه و سکوت می شوم...سادگی هام رو محبوس...ترس از واقعا سخت شدن...در کمال تلاش برای سهل بودن...

 دلم بهم می خورد از هر چه ادعا و حرف...همان بهتر که دهن های لعنتی مان را ببندیم...نگاه هامان را بدزدیم...هوش احساسی مان عقب افتادگی مان را ثابت کند و ...

 خودت که باشی و خودشان نباشند عاقبت همین احساس موذی و تلخ است... که بزک کرده و خوشرنگ تر از همیشه بنشینی و سکوت کنی ودلت به هم بخورد از اینکه چفدر با همه اشتراک ها دوریم...هرچقدر هم که برات مهم نباشد و دیگران را حواله دهی ... اصلا چه می دانی که چم شده و خوشی هام را کجا دنبال می کنم...چه می دانی که...باور کن تعریف مان از کوفت هم یکی نیست چه برسد به زندگی و شادی و شور و عشق و تحصیل...

 

اینقدر از غرور شنیدم که بدم نمی آید غرور را نشانشان دهم که دلی خوش باشد به اینکه؛ دیدی حق با من بود؟

که چی؟ که حس کنی چقدر پیروزی که من بد اخمی می کنم  و خر شیطان را رها، نه؟...

باور کن زیاد شده اند روزهایی که من ایگنورنس را زندگی می کنم...نا خواسته...

سهم من از خودم شده هفته یی دو ساعت که یک نقاب رنگ و رو رفته....که هی چشم هام تر شوند و هی نگاهم را به کاغذ هام...

 

و من دلم می خواهد فریاد بشوم این را"کشف من/ می جویم تو را تا زیستن، غریبی م را با تو آشتی دادم/تا با تو متن گردم " ... که درست از همان جایی که انتظار نداری... خوانده می شوی... که انگار این "متن" تمام مرا فشرده گذاشت جلوی چشم هام...

 

گاه که سمت عبث نیل می کنم خودم از پشت خودم را می ک_شم انگار... هرچند از نوع پریشان، امیدوارم اما هنوز...انگار...

 

/ 0 نظر / 17 بازدید