درست وسط کار و درد و خستگی ها...

روزهاست که لای همین کاغذ ها و کتاب ها و فایل ها زندگی شده ام، دردهام اما انگار امروز، که از صبح نشسته ام به انجام کار_تان جمع شده باشند و من که عصر بیهوش می شوم و بعدش که می خواهم بلند شوم می بیبنم درد دارد...

بعد برای من خیلی تجربه ی جالبی بود خب، فکر اینکه وقتی رشته هامان دقیقا از زمین تا آسمان فرق دارند، جایی نمی گذاشت برای داشتن تجربه ی کاری مشترک!

اما خب اتفاق افتاد، بعد هی احساس این می آمد سراغ هر کداممان تنها تنها، که ای وای خیلی بیشتر حواست باشد ها

بعد اما برای من خب فقط کار بود، و یک اتفاق، که ا! چه جالب و این ها...

...خب این که انگار بهانه ام باشد...که باشم وقتی نیستم... که باشم فقط بیشتر...

بعد اینها در ذهن من که راحت نمی گنجد... که یک حجم عظیمی بیاید اینجوری صاف حرف شود...

/ 0 نظر / 23 بازدید