حال

از روزهای دنبال جمعیت بودنم میان چشم هات خیلی گذشته، از روزهای جوانی را زندگی کردن هم…

حجم نگرانی هام آنقدر بزرگ شده که پنهان کردن شان سخت می شود گاهی… انگار که چند سالی بیشتر از سن ام دیده باشم… دارم هی خاطراتم را اشک… و صدام هی نهیب منطقی ترین_ آدم ها… دیگر تمام خیابان ها هم که مال من شوند به حالم… که نمی شوند… که آدم هاش  بدجوری غریبه اند… که نمی فهممشان… وظایفم را یاد… کاش باد می برد از دلم… وظایفم… نه من… می کشم؟… من به رفتن ام فکر می کنم… که هی عمیق تر گم شوم… و یا گم کنم خودم…

/ 0 نظر / 17 بازدید