همان روز ضرورت نوشتنش را احساس می کردم الان اما نه

اونقدر سهمگین شروع کرد که نفهمیدم کی بغضم راهش رو باز کرده و اشکام سر خوردن روی گونه هامو و دستهام تو دستهای سین چفت شده... که اون لحظه که از نبود فیزیکی گفت و عشق و ادبیات و ترجمه، نه تنها شمیم که امیر تو سرم مدام چرخ می شدن... چنان محکم رفت سر واقعیتی که مجازش عین واقعیته که نفهمیدم کی زبونش رو انقدر خوب بلد شدیم که انگار بی واسطه فقط داشت با ما حرف می زد... که این بار دور بودیم و نمی دید چشم هامون رو... که اگه می دید مطمئن می شد از، از دست داده ها مون...

که من همین پریشب قصه شو از نو خونده بودم و اشکام می چکید رو بالشم... که می گفتم تو که اولین بارت نیست... بعد همینطور پیش رفتم , رو اسم "پرووایدر" نگاهم ثابت شد و کل اون ساعتها تو سرم دوره شد.... بعدم "هی واردز هیثِ" دوست داشتنی...

که انگار همین امروز، خوانشِ دیگه ای از بحثای مرتبط با "پرووایدر" و شعرِ "لانگ دیستنس"... بود... که شکل ارتباط ها تنها عوض می شه... که کسی که با یه حضورِ غائب زندگی کنه و حرف بزنه می فهتش... که وقتی می گفت درد و اندوه ش البته که هست.... یه تیکه از قلبم و قلبش(سین) و قلب ها مون... از نو می شکست و زخم می خورد.... که این بغض ها تمومی ندارن... که انگار گره ها مون رو اما با حرف زدن ازش میشه شل تر کرد... هر باری از نو فقدان رو و یاس رو و اندوه و حسرت رو با از نو خوندن و نوشتنش تجربه و زندگی می کنیم...

13 اردی بهشت

/ 5 نظر / 24 بازدید

لانگ ديستنس!؟؟ب قرعان كه بهترين نوع رابطه ي من بوده و هيچ مجازي نيس و عين واقعيته

پرستو

كامنت من بود البت اون كاننت بي نشوت

پرستو

من اين پرستوام...و مي سي واسه توضيحات تكميلي پستت كه ما رو از اشتبا دراوردي؛)

چام‌چام

نفهمیدم ولی کلا گریه نکن و از این حرفها...[زبان]

چام‌چام

یعنی روح احضار کردی؟ بابا قلمبه و مبهم می‌گی آخه! به خدا من خنگ نیستم!