به دل شوره ی خوبی که...

باز روز هاست که از نو هستی...از همان لحظه های اول که آب می پاشم به صورتم تا شاید خیالت بپرد...تا شاید جای خالی ماشین سر خیابان دیگر هیچ چیزی رابه یادم نیاورد...که بد خواب که می شوم یاد تپشهای هیچ قلب نا میزانی نیافتم...که برای رفتن به دانشگاه مجبور نباشم از  هیچ خیابان لعنتی دیگری رد شوم...که با صدای "احسان" به هیچ جایی پرت نشوم... که هزار باره به بعضی از جاهاش که می رسم چشمهام تر نشوند...که سرم را بکنم توی یه مشت کتاب و مقاله و به تزم فکر کنم...که از نو هزار باره و هر روزه اثبات نکنم  که هیچ راهی نبود...که خیلی روزها لعنتی می شوند چه بخندی و همه بگویند سر صبحی چه اکتیوی که پا می شوی و شصت جور صبحانه آماده می کنی و صبحانه ات موزیکال است...چه می دانند در سر من چه فکر های لعنتی که نبوده....که بعضی روزها چقدر بدقلق اند که هی می خواهی بی ادب باشی و لعنت بفرستی و فحش بدهی...یکهو تمام خیابان ها لعنتی می شوند و تمام چراغ قرمز هاش ایضا...لعنتی...من هنوز توش مانده ام...

/ 0 نظر / 20 بازدید