پدرم

چيزي نگفت اما حس كردم تو دلش بهم افنخار كرد و از اينكه حرف از آبرو !زدم...(داشت كباب درست مي كرد،چهرشو نديدم)
چقدر مي تونستم دركش كنم و سعي كردم مقاومت كنم.چقدر به خاطر احساسات ديگران احساساتشو نا ديده گرفتم.
چقدر دوست دارم غير رسمي بغلش كنم و خجالت نكشم.خجالت نكشم از اينكه قدرت مردونش هميشه قابل ستايشه.
رفتم عقب نشستم.خاطره اي كه تعريف كرد…مال سالها پيش بود.فكر كنم شش سالگيش،چون گفت مامانم گفت برو…و من(بابا) اونروز گريه كردم…(پشت فرمون بود و بازم چهرشو نديدم). همش هفت سالش بود وفتي مامانش واسه هميشه رفت پيش خدا!
هنوز نتونستم بپذيرم كه همه به روش من دوست داشتنشونو ابراز نمي كنن.
مني كه حجم دلتنگي …تكونم داد…چطور حجم دلتنگي مردي كه گاهي با همه بودنش عجيب دلم براش تنگ مي شه،تكونم نمي داد؟!
چند وقتيه همش دير مي رسم و تنها سهمم حسرته و اندوه.

/ 17 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عرفان (چاي تلخ)

به يك داستان رسيده‌ام، سبكش را نمي‌دانم... زیرا هر روز یک سبک دارد!

مينا

سلام محدثه ی عزيز! خوبی؟راستش خيلی وقت بود که به هيچ وبلاگی سر نزده بودم. امدم اينچا کلی ويلاگتو خوندم کيف کردم. راستی عزيز از نازيلا خبر داری؟حالش خوبه؟ آخه خيلی وقته که براش ميل زدم و اف گذشتم چواب نگرفتم ،نگرانش شدم. از قول من به همه دوستای گلتون تو رشت سلام برسونين خوب و خوش باشی

سهيل

باید کتاب را بست. باید بلند شد در امتداد وقت قدم زد، گل را نگاه کرد، ابهام را شنید. باید دوید تا ته بودن. باید به بوی خاک فنا رفت. باید به ملتقای درخت و خدا رسید. باید نشست نزدیک انبساط جایی میان بیخودی و کشف...

مسافر شب

سلام .. حالا اين درسته که منم هيچ بحثی روی نوشته ی شما نگذارم و مثل خود شما از زير مباحثه در برم ؟

چای تلخ

و حالا... نگاه کن به من! هنوز هم من را می‌شناسی؟

مسافر شب

در باب الطافتون قاصر از بيان سپاس هستم .... اما در مورد مطلبتون : حس افتخار در والدين به هر سببی ميتونه بروز پيدا کنه (‌اونها اصلا دنبال يه بهونه ميگردن که به بچه هاشون افتخار کنن ) که دليلشم را خودتون گفتين .... چهرشو نديدم چند معنی داره : ۱. در جهت درستی نبودين ۲. اون روش را از شما مخفی کرده ( جنبه تربيتی و علاقه ی زايدالوصف پدری داره ) ۳. ديدين اما معنيشو نفهميدين (‌ضعف شناخت شما و احتمالا فاصله ی ارتباطی) فرزند به واقع اگر درک کنه که فاصله و تعامل والدين با او به جهت تکامل و پيشرفت ( از هر جنبه ای ) هست ، خيلی از مشکلات جوانان با خانواده ها حل ميشه . قدرت مردونه ی اون فعلا داره خرج ناز و عشوه ی دخترانه ی شما ميشه .. اون با تمام قدرت مردونش داره واسه لطافت زنانه شما ، پير ميشه (‌آيا همچين گذشتی لياقت اينو نداره که حتی يک بار بدون هيچ دليل خاصی ، بغلش کنين و ببوسينش؟ فقط به همين خاطر که اون پدره) به خاطراتش خوب گوش کن ؛ مردها وقتی خاطره تعريف ميکنن اون لحظه احتياج به گوش واقعی دارن . سعی کنين اين حس را به پدرتون القا کنين که اون و خاطره ی اون و احساس پشت اون خاطره را درک کردين

مسافر شب

واسه پدرتون مامن اطمينان بشين ... اين باور را به وجود بيارين که واقعا وقتی احساس خستگی ميکنه ، يکی هست که همه چيزش را بتونه بدون واهمه واسش بريزه رو دايره ... يه نکته ی انحرافی تو متنتونه که بعدا ميگم .... ؛ واسه کی يا چی ميخواين وقت بذارين که ارزشش بيش از پدرتون باشه ؟؟ حتی اگه جواب شما خدا يا آينده هم باشه باز صحبت من اينه که اون دوتا هم در شناخت و درک وحود دالدين تکميل ميشه (‌اينجا بحث پدرتونه اما من کلی گفتم) .. نکته انحرفی‌: به انگشتان دستتون نگاه کنين يا به خواهر و برادرانتون ... با اينکه از يک سرچشمه هستند و تحت يک شرايط رشد ميکنند و از يک منبع مشترک زندگی را احساس ميکنند ، هدف و باور و برداشتشون در يک موضوع مشترک کاملا متفاوته ... چطور ميخواين انسانها ابراز محبتشون به يک روش باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منتظر جوابيه شما هستم ... موفق و مويد باشين ..

مسافر

سلام ... خوشحالم که خوشحال شدين .. من از نعمت پدر سالهاست که محرومم اما به لطف خدا سايه ی پر عشق مادرم رو سرمه .. گله ای هست و نيست .. چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند .. گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگير .. حافظ اسرار الهی کس نمي داند خموش ... ناچار خموشيم ... بازم ممنون از لطفی که دارين .. به خاطر قولی که به يکی از دوستان دادم تا چند روز ديگه مطلب وبلاگ را پاک نمی کنم ، اما بعد از اون واسه هميشه ميرم .. ولی حتما بهتون سر ميزنم ... میلم را میذارم .. من را از مطالب جدیدتون باخبر کنین خوشحال میشم .. موفق و پيروز باشين

حنيف

و هيچ چيز بد تر از اين نيست که بفهمی دير رسيده ای...