پشت این همه سکوت...

تقریبا هر روز به نوشتن فکر می کنم، حتی طرحش رو هم توی ذهنم می ریزم یا حتی وقتی اوضاع حاد تره توی گوشیم یادداشتی ازون طرحارو می نویسم، در حالی که یجورایی مطمئنم که ننوشته رها می شن، یا موقت باقی می مونن، چون من دیگه مدت هاست که راحت نیستم، که بازدارنده هام از نوشتن تو ذهنم روز به روز بیشتر می شن؛ که خیلی بیش از پیش احساس می کنم under the gaze بودن رو (دقیقا با همین عبارت بهش فکر می کنم)

بعد میون این درگیری ها، یکی از معدود کسایی که حرف ها و عواطفی که داشتم؛ یا حتی اون هایی که نداشتم اما دغدغه هام بودن و هستن ؛ رو، بارها و بارها صیقلی تر و عمیق تر از حالتی که اگه خودم می خواستم بنویسم در می یومد، می نویسه الِ...

گاه از امنیت احساس خفگی می کنم... بعد همونجاها هم می دونم که باور داشتن اصلا چیز خوبی نیست و مثلا کسی که فکر می کنه آدم بی انتظاری شده بهتره که باور هم نکنه! حتی احساس امنیتی رو که آگاهانه تجربه می کنه. بعد دقیقا فرداش می تونم جداافتاده ترین حالت ممکن ام رو زندگی کنم، از عدم امنیت و ترس بلرزم حتی ... و داشته هام رو انکار کنم و پس بزنم... بعد نتونم صبوری هایی که در حقم میشه درکنار لجاجت هام حتی تصور کنم!

بعد تر اینکه باورم شده که من یه نتیجه گیری اشتباه داشتم که در حدود دو سال شایدم کمی بیشتر یا کمتر باهاش زندگی کردم؛ اینکه "اگرچه که من تجربه هام اونقدرها هم..."؛ خیلی دیر، اما فهمیدم که خیلی بیشتر از اونقدر ها من خراشیده شدم، و سخت شدم و سکوت...

و در عین همه ی اینها هنوز می تونم خیلی سالم رفتار کنم، بخندم، لذت ببرم و خیلی از عکس العمل های معمول و متعارف دیگه...

/ 2 نظر / 24 بازدید
El

ما سه نقطه می شیم.......