11 اردی بهشت و یک دنیا شادی

دارم باهات حرف می زنم امشب، بی واسطه، کاری که از وقتی قرار شد باور کنم نبودنت رو، انگار محکوم شدم به تحمل دیوار ضخیمی که حرف زدن باهات رو ازم گرفت،

کمتر از چند ساعت دیگه عروسی تنها خواهرته، می ریم تا تنها تو اندوه هامون پررنگ نباشیم، نبودت عین رنجه هنوز،

مامان بابا حتما خوشحالن و کمی نگران و بسیار اندوهگین واسه اینکه تو...

می رم بر خلاف تولد هات که تاب دیدن نگاه مامان در من نبود،

می خوایم دورشون حلقه شیم و بغضی هم اگر بود پس بزنیم و لبخند های پهن واقعی بزنیم و جیغ بشیم.

مطمئنم که هستی...

بعدا. ن: خوشحال بودیم با تمام وجود.

بعدا. ن: شادی که خوابش را تعریف کرد و گفت هیچ وقت ندیده بودتت...از تو توی خوابش که می گفت هی اضافه می کرد نمی دونم اما به نظرم اینطور بود و من هی می گفتم آره دقیقا همین طوره امیر...زمان حال...بغض کردم... فشارم داد... و دیگه شک نداشتم که هستی امیر...

پ. ن: یادته همینجا روزت رو تبریک گفتم آقا معلمه دیروز؟!...

/ 0 نظر / 10 بازدید