خلاصم کن از تمام آن چیز ها که گاهی هست و گاهی نه...

دیگر نیازم نیست به خواندن صفحاتی که نداشتمشان، که با خواندنشان پرت بشوم توی امکان هایی که زندگی! بهم داد و من فقط گذشتم...

دیگر آنقدر دغدغه های جدید دارم که بسایند ام...که دیگر در لاین مخالف دنبال هیچ چهره ای نگردم، دنبال هیچ نشانی ای که در ذهن من آنقدر پر رنگ...ثبت...

و بیش از قبل باورم ریشه دار می شود که ماها خیلی خیلی ساده تر آنچه که فکرش را  می کنیم فراموش می کنیم...

من شروع نکردم... فقط ادامه دادم همان چه را که سالهاست شروع شده... سالهاست که بوده... من فقط خودم را سپردم به خود_ کمتر منطقی ام و دست هایی که...

خوابم می برد بعد آن همه بی خوابی و بیدار که می شوم دور شده...خیلی دور...آنقدر که می ترساندم... و توامان خوشحالم که کمرنگ شده...

 

/ 0 نظر / 19 بازدید