آخرین روز سال...

خالی از اعجاز ...نگاه منتظر..سرد...مدیون...

و من ظالمانه ترین نقشمو پی گرفتم... بی هوا خوشی های کوچکی که فقط برای من خاطره اند رو پرحرفی می کنم و بغض می شوم...همچنان مبتلا به "زمان" اشک می شوم...

آگاه می خندم...

سال در جا  زدن ها... سال از دست دادن کسایی که حتی فکر کردن بهشم...زودتر برو!

 

/ 0 نظر / 9 بازدید