سرک کشیدن های گاه به گاهش هم خونی مان را بیادم می آورد، و اینکه بخواهد هم قادر نیست تمام سایه اش را جمع کند و برود جایی دیگر پهن...

این تفاوت های با واسطه پل می زنند به خاطره ی دست هایی که...

این بازی غرور و گم شدن، بازی بی خیالی... نه دست ها محو که نه، فقط دور...

توانایید بعضی هاتان، آنقدر که کاخ بسازید و دست ها...

و یکهو انگار که فیلم تمام شده... انگار که پاک شده اپیزودهای آمد و رفت دخترک، همان که تلو تلو خوران ظاهر شد و پر از تشویش و حرف های جدی...، که ساختیش، که خندید، که دست هاش را بو... که بوی دست هایی که بوسیدی کجا گم شد؟ و یا کجا گم اش...

چه لعنتی هایی هستید بعضی هاتان... که توانم نیست ول کنم واژه هام را، که بخندم به گور پدر هرچه حافظه ی تصویری و شنیداری و... که ندانم که عزیزی که...، مرده است یا زنده...

 

/ 0 نظر / 19 بازدید