خداحافظ

نگم واسه من  برای خیلی ها مون، یه اتفاق بود که آخرین کلاس و آخرین ساعت هایی که تو دوره کارشناسی می گذرونیم سر کلاس دکتر برکت باشه، کلاس جبرانی ای که ساعت 3 شروع میشه و از همون اول بغض نمی ذاره  حرف بزنم، به مریم می گم که بگه آخرین کلاسمون و آخرین ساعت هاست، و چقدر دیوونه میشیم وقتی میبینیم دکتر یه اتفاق غریب و ناب می دونه این رو،

 حرفایی که آدم وقتی می خواد یکی رو بسپره به یه راه سخت و محو،  بهش می زنه،  بی اختیار پشت هم ردیف میشن، اشک هایی که مثل بیشترجلسات  این یه سال سر کلاساشون میان و ...

و چقدر، چقدر، چقدر... وقتی یه آدم با این عظمت و موهای سفید ابایی نداره ازینکه بهمون بگه چقدر متفاوت دوسمون داشته...

واون آخر آخر وقتی همه ی چهره ها رو خیس اشک میبینه می گه " یه راهش دل کند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نه"...

ساعت4:53 تموم میشه ، میزنم بیرون و وقتی بر می گردم و خداحافظی می کنم استاد یادش میره کتش رو ورداره...

 

پ.ن: دلم می خواست حالم بهتر بود و امروزو بهتر می نوشتم.

پ.ن: دوبار پیاده جاده ی سبز بین دانشکده ها که عمیقا دوسش داریم رو پا زدیم، دو تا بستنی یخی (واسه هضم بغض خوبه!)، پیاده روی من و ساغر و طولانی کردن امروز!

و چقدر دلم می خواد شیرین و فشار بدم واسه اینکه کل کلاس و ضبط کرد وقتی گوشی من فضا نداشت.

 

/ 5 نظر / 21 بازدید
محدثه

عکس: آخرین روز کلاسام، دانشگاه گیلان

امیرعباس

زندگی در ژرفای لایزال وجود آدمی عنصری است ناشناخته که درک آن تنها زمانی ممکن است که جان از من تهی گردد شاید تو به دلیل این حزن شاعرانه از من وجودت رهایی یافتی باشد که این روزگار بر تو یادهایی شیزین برگزیند.

عرفان

تو لینک دوستام بودی و قابل درک نیستم واسم چرا این همه مدت یه سر به اینجا نزدم. خوشحالم بعد از مدت ها اومدم تو وبلاگت دوست قدیمی. حس نوستالوژیکم زد بالا!

عرفان

بله کوچولو بودم! هر چند الانم هستم :دی وبلاگ عرفان قادری که دیر به دیر به روز میشه موفق باشی

شهرام

سلام می خوانی ام؟ جنگل از آتش می هراسد من از تو که چشمانت چخماق هر چه دارم است