تنهایی!

خونش از باقی خونه ها خیلی فاصله داره، شوهرش چند ساله که دیگه نیست، بچه نداره...اما طبقه ی بالای خونش پر عروسکایی ه که درست می کنه...

گلناز رو بینشون خیلی دوست داره، تو بغلش جا میشه... خانومی که گاهی میاد کاراشو انجام بده اینو می دونه، واسه همین قبل رفتن موهای گلنازشو شونه می زنه و می بافه، لباساشم می شوره و یه دست لباس نو تنش می کنه و میفرستدش بغل بانویی که تن...ها...ست...

پ.ن: ندیدمش، اما اینقدر جلوی چشامه که...

/ 1 نظر / 5 بازدید
يسنا

با اينكه تنهايي رو خيلي خيلي دوست دارم ولي از اينجور تنهايي ها خيلي خيلي مي ترسم