به تاریخ امروز

می خواستم خیلی زود بیایم و از روز تولدم بنویسم، وقت نشد اما!

روز تولدم را دوست داشتم، فکرهای سندروم روز تولدی ام را به خوابِ شبِ قبل سپردم، و روز تولد شادی داشتم؛ خیلی شاد و آروم وارد بیست و هشتمین سال شدم، در حالی که این عدد برای خودم هم عجیب به نظر میرسه، فکر می کنم تجربه هام شاید قدر 24و5 یا 6 باشد دیگر نهایتا،

تبریک های اغلب از ته دلِ روز تولدم را دوست داشتم، و اینکه چه حلقه ی تنگ تری دارد شکل می گیرد انگار، و من خیلی منعطف و نه پذیرا! کنار آمده ام...

بعد از 3 سال غرق شدن توی چیزی که عاشقش ام سرم را بیرون آوردم و کار کردم، بعضی شب ها تا 10.5 شب سر کلاس بود،3 4 مدل کار موازی را با هم دست گرفتم و از پسشون بر اومدم،با یک سری ترس ها و نباید هام روبروم شدم! (که دوست داشتم این بخش را خیلیییییییییییی)

و حالا که نوشتن ازون روز انقدر به تعویق افتاد(الان 29 اسفنده دیگه)، دیگه دلیلی برای نوشتن خیلی از چیزها برام خالی از معناست... من همه ی اونچه که بر  من گذشت... گذشتم...

/ 5 نظر / 36 بازدید

خانوم جان، يه طور ويژه اي سال نوت مبارك...

ایگونا

مادرم نیز از درد باردار شده بود که من زاده شدم جنین سقط شده ای با دو سر و دمی دراز به شکل مار زبان میگذم بدون شک خواهم مرد...