Undeniable

داشتم بهش خیلی صادقانه نظرم را می گفتم، گفت کار_ بدی می کنی که صادقی! (کلا دکتر ه تخصص دارد در قطع کردن مکالمات)؛

چند وقتی بنا به شرایط، وقتی که سکوت هام، مکث ها، لحن و تونالیته هیچکدام کافی نبود، علی رغم تمایلم هی احساساتم را حرف شدم!...

بعضی از فکر ها و حس هات اما... انگار مال شب های بی خواب شدن اند، همان وقت هایی که... فکرهات را یک یک ردیف می کنی، انکارش می کنی، باز نگاهش می کنی، بهش می خندی، بغل اش می کنی حتی، و می فرستی اش آرشیو... قفل هم می زنی روش،از یاد خودت هم می رود حتی،

این لحظه ها دوست داشتنی اند، حتی وقتی که باز می خوانی شان بگویی نه! محال است، و هی دلت برای محال بودنش قنج برود...

به سه سال پیش فکر می کنم، به بی خواب شدن هام و گشتنم دنبال دلیل برای سهم من توی قصه شان...

خیلی از خودم مطئنم خیلی... اما این دلیل نمی شود به تابستان سه سال پیش فکر نکنم، دلیل نمی شود بی خواب نشوم، دلیل نمی شود توی خیالم ببینمت همینجا که داری راه می روی و حرف می زنی و من به تابستان آن سال فکر نکنم...

 

/ 1 نظر / 20 بازدید
مریم بابایی

سلام[لبخند]