Let the silence between us go...

گاه چنان پر می شوم از خشم و حتی انزجار که از خودم هم شرمنده می شوم... آخر دوستت دارم... و می دانم که دیگر خیلی محال بنظر می آید که بخواهیم حرف هم را بفهمیم... گاه فکر می کنم تز ام آنقدر مرتبط هست که بخواهم تقدیمش کنم به تو و سکوت بینمان... چیزی که زجرم داده... و بخاطرش بارها جلوی خودم کم آوردم و زانو زدم و اشک شدم تنها...و خشم حتی... بار ها سعی کردم بسازمش... اما هرگز پیش نرفت... می دانم که می فهمی... میبینم که می بینی... خشمم را... بی اعتناییم را... احترامم را... و گاه تلاش های جسته گریخته ام را برای برقراری ارتباطی که امیدی بهش نیست.. باشی و این همه پر باشم از نداشتن... بخواهم و این قدر هرز... خسته ام و مستاصل... کاش فقط چند تا قدم بر می داشتی... تا من این همه حسرت نشوم... با این همه عجز... نگاهم کنی کاش... چی دارم تو این چشم ها که  نگاهت را هی ازم می گیری... خسته ام... خیلی... کاش می دانستی... 

/ 0 نظر / 18 بازدید