when the ends do not coincide...

منطقا تمام شده، خیلی وقت پیش، تمام دلائلم را یادم هست، تحلیل های بعدش را هم، خیلی حساب شده، خیلی درست!

بهار و شیرین پیشم بودند ماه ها پیش وقتی گفتم اگر الان اتفاق بیافتد اصلا محال است خودم را توی شرایطش قرار دهم، آنقدر که از ذهنیت الانم مطمئنم، و بهار گفت که چقدر اعتراف شهامت می خواهد...

و منی که هی تکرار می شوم که عواطف و تعقل اگرچه الزاما تقابل نیستند اما هیچ وقت فکر نکن می توانی جفتشان را پیش ببری... الان همین باور مثل سیلی خورده توی صورتم... توی چشم هام...

در مانده...

/ 1 نظر / 28 بازدید