آذر، ماه آخر پاییز

دیشب رو دوست داشتم... چهار نفری فوت کردن شمع روی کیک رو، زوم کردن رو عنوان کتابِ "آذر، ماهِ آخر پاییز"ِ ابراهیم گلستان رو، و اینکه میشه ساده، خیلی ساده در عرض چند ساعت همه ی "خالی" ها "نبود" ها و "زشت" ها رو بذاری پشت سر و بخندی...وقتی هم رفتی به شام سر بزنی از اینکه صدای قهقشون خونه رو پر کرده بخندی و کیف کنی...

ازینکه در عین سخت بودن یا تخصصم تو بغرنج کردن مسائل هنوز با بهونه های ساده شاد میشم، و دوستانی دارم که شاید خیلی وقتها اونها باعثشن، پر از چیزی مثل امید میشم...

پ. ن: می خواستم عنوان رو بزنم "لحظه ها"، دیدم آدم که نمی تونه اسم خودش رو...حالا درست که دیگه هیچ وقت(واقعا هیچ وقت؟...) صدام...

/ 0 نظر / 26 بازدید